خر نرو
این دوستمون طفلک چهارمیلیون تومن داده به فلان آژانس تو تهران که از فلان سفارت براش وقت بگیره.
پریشب و شب قبلش گویا وقتها را باز کرده سفارت مذکور. الان اخبارش در اومده و بعضی ها گرفته اند، وکیل مورد نظر هم طبعا خواب بوده است.
فکر کن سه و نیم صبح سیستم نوبت دهی باز شده است.
الان مکالمه اش را با وکیل مذکور فرستاد من گوش کردم. خانوم وکیل می گه که، نه اون یک مورد یکی کنسل کرده بوده باز کرده بودند و سریع بسته بودند!
بگو آخه پتیاره، تو اینو از کجا می گی؟ تو که از قبلش خواب بودی بعدش هم خواب بودی، از کجا فهمیدی اینو؟ سفیر بهت گفت؟! بابا ماها چوپون که نیستیم اینجوری با تراز آی کیوی خودتون باهامون حرف می زنید که!! اقلا بفهمید اگه مشتری دکّون بی صاحب شما شده ایم از ناچاری است، نه از نفهمی!!
می خواستم منم کارمو بدم بهش، ولی به نظرم بیخود اومد. منصرف شدم.
البته می گم خر نرو دنبال یک هوشّه است! منم هم نداشتم هم سخت بود برام چهارمیلیون تو ایران جابجا کنم. تو روزگاری که اسکناس امامی ارزش پوشک بچه نداره حتی، خواهر ما چهارمیلیون تومن مازاد نداشت طفلک! چطوری زندگی می کنید؟ از استرس نمی میرید آیا؟!
امروز صبح شریکم پیام داده آه و فغانش هواست که گرفتار شدم و الخ و دولخ. پرسیدم که شرح ماجرا چیه، نگفته هنوز. انگار هروقت گیر می کنه یاد من می افته!
می دونید چیه رفقا، توطئه بیگانه و خریت نسل 57 و همه اینها به جای خودش اما، خیلی موارد پیش میاد که فکر می کنم آنچه به سر خیلی ها میاد و اومده حقّشونه!! مثلا یک وکیل باید چهارمیلیون تومن بابت چهارکلیک طلب کنه؟!! یا این شریک من، وقتی تو اداره بود سر اینکه بخاطر دکتر شدنش باید معنی دار، تفاوت حقوق داشته باشه با همکار هم رشته اش که فوق لیسانس است، کلا گذاشت از شرکت رفت!! ز بیخ رفت! بعد این آدم سالهاست مدرک منو گرفته باهاش شرکت زده اصلا فکر نمی کنه که باید پولی هم بده! همون که حداقل بیمه را رد می کنه به نظرش لطف است!! هیچ هزینه ای براش نداره ها چون هربار که بطور صوری حقوقی هم واریز کرده ظرف 48 ساعت عینا برگردونده ام به حساب خودش. ولی همونو هم نمی کنه ماکزیمم سقف را بیمه رد کنه برای من. خب هنوز راه داریم تا بفهمیم خوشبختی جمعی است!! تو خدای ثروت را هم داشته باشی ولی نمی تونی یک کباب سیر بخوری تو مجموعه ای که همه گشنه اند. زهر مارت می شه! فحشت میدن! نه که فکر کنی بتونی ببری تو بیابون بخوری نه، از قضا تو بیابون دیگه از آدمش تا حتی سگش گشنه اند، بیشتر نگاهت می کنند و کوفتت می کنند. بابا لامصب ها، خوشبختی گروهی است! جمعی است!! همیشه یادم میفته سبزی فروش نوجوونی که تو آبادی وقتی نوبت به یک دختر بچه رسید، سبزی ها را با گل و کثافتش وزن کرد و فروخت، و موقع گذاشتن تو سبد دختره گلها را از ته سبزی برید و ریخت!! برای آدم بزرگها اول گل و آشغالشو می برید بعد وزن می کرد. همیشه فکر می کنم طرف به کجا رسید؟ عمرا به جایی رسیده باشه بیش از منقل و وافور!! شرط می بندم اون بار هرگز و هرگز به مقصد نمی رسید...