هوای اینجا قر و قاطی شده است. در هر ساعت ممکنه چهار مرتبه شما آفتاب بهاری و باران تند و باد را با هم تجربه کنی. عطر پاییز نمی ده عطر بهار است. خر تو خر اما.

پارسال که کمبریج کاپشن خریدم، زمستون خیلی گرم و خوبی را سپری کردم. سیصد یورو ارزش داشت خدایی. ولی نمی دونم چرا همون کاپشن امسال منو گرم نمی کنه! نشستمش که بگی ترکیبات توش به هم ریخته ها، همونه. ولی من پیرشده ام انگار، سرما قشنگ می چسبه به همه وجودم! الان یک کوه لباس پوشیدم و نشستم. مصری که به نظر می رسه روابطش با ضعیفه بهتر شده یکم قبلتر اومد و باز غیب شد. اینم کارش خیلی عقب است. خیلی خیلی عقب. تقصیر این استاد است که بلاتکلیف است با خودش و با ماها. تزی که دانشجو اش ده سال قبل نوشته فاجعه است. فاجعه. برای یکی دو تا تز دیگه اش که رفتیم صحبت کردیم همون اول می گه البته اینها خیلی وقت نداشتند و کیفیت کارشون پایین است! خودش شرمسار این وضعیت است منتهی، همینه دیگه.

حالا می خواستم اینو بگم، که به نظرم می رسه خوب است که قانون بشه، یاملت اقناع بشن، که هیچکس بیش از ده سال توی یک شغل نمونه!!

وقتی می مونه به روزمرگی میفته. هیجان و لذت و ذوق توش از بین می ره. بارها شده نگاه می کنم به مردم و تعجب می کنم که اینها چطور کار می کنند اصلا! مثلا یک خانومه هست اتوشویی داره و هر روز صبح از تو اتوبوس نگاه می کنم، دولا شده با دققققت داره اتو می کشه به رخت مردم. خب تا کی؟ چقدر؟ که چی؟ تهش می بینی یک عمر فقط داشتی چروک صاف می کردی خب زشت نیست؟! مقایسه اش می کنم با یک خانوم دیگه که تاناکورا داره. اونم اول صبح در را باز می کنه و تقریبا هر روز ویترینش عوض شده است. مشتری هم داره ها! نمی دونم کدوم خری هشت صبح می ره فروشگاه دست دوم، از لباس تا فنجون قهوه و کتاب و کتری بخره. ولی می رن، و اونم با اشتیاق تمام می بینی یا داره کار می کنه یا با ولع به سیگارش پک می زنه. فکر می کنم هرکسی تا یک مدتی ذوق شعلش را می کنه، هرچه هم که باشه. اما بعدش ، باید عوض کنه کارش را. برای مغزش هم خوبه...