وقاحت موروث
بحث برگشت به ایران و الخ شد، یادم اومد خواهرم که رفت خارجه خیلی سال قبل، خیلی خداحافظی مفصلی نگرفت. یادم نمیاد جزئیات را، شاید مثلا زنگ زده باشه و گفته باشه. همین.
می فهمیدمش ها، یکی از دلایلش این بود که خیلی سخت می شد براش. مثلا یک مادربزرگی داشتیم که خیلی دوستش داشتیم و سخت بود خدحافظی گرفتن ازش. حتی خود من وقتی می خواستم بیام خواهرم فرودگاه نیومد که هیچ، اصلا چند روز قبلترش تهران من باهاش خداحافظی کردم که حالا بعد از چند روز دیگه که هنوز ایران هستم بیام خارجه. سخت بود براش که بخواد باشه تو لحظه پرواز. برا همینم یک بازه چند روزه بینش انداختیم که یواش باشه ماجرا. باری،
اون خواهر ما که اون شکلی رفت، به هر دلیل، بعدها دایی جونمون باهاش چپ افتاد!! فرمایش آقا دایی این بود که چرا نیومد از مادربزرگ خداحافظی بگیره چه بسا که سری بعد که بیاد مادربزرگ مرده باشه!
یعنی وقاحت ما خیلی اش به داییمون رفته دیگه، گفتن نداره! طرف ببین تا مرگ ننه اش و بعدش را یحتمل بارها و بارها تجسم هم کرده است! حالا بماند که سوزش کونش از دختر بی بخاری بود که داشت و هنوز راهنمایی بود که می گفت من می رم دانشگاه آزاد!! به همین برکت قسم کالیبرش از کودکی غار بود این موجود نفهم و بی مقدار!
هعی. روزگار!