دیشب عین کلاغ، نشستم، وبسایت فلان را باز کردم، هر سه ثانیه یک کلیک کردم که صفحه کاملا به روز باشه.
می خواستم وقت بگیرم از فلان سفارت خونه.
گفته بودند ساعت دوازده شب وقتها باز می شه.
همینکه ساعت شد، سایت بسته شد!!
هرچه تلاش کردم وارد نشد تا پنج دقیقه گذشت و لابد اگه وقتی هم باز شده بود، پر شد رفت!
این مکافات را در همه جاهایی که باید اقامتمون راتمدید کنیم یا مدرکی را تایید کنیم داریم. شاید بقیه کشورها هم داشته باشند اما برای ما ایرانی ها وضع همینقدر وحشتناک است!!
امروز رفتم شنبه بازار. گردو و خرما خریدم، 14 یورو. گشنیز و جعفری و نعنا خریدم، یادم نیست چقدر یورو، لوبیا خریدم و سیب درختی و یک نارنگی های ریزی قد گردو. هی وسوسه شدم سبزی بیشتر بخرم که به همسایه ها هم بدم، بعددیدم این شکلات بازی ها را نکنم سنگین ترم! بخرم که چی؟ من خوبی کردن بلد نیستم ولش کردم.
بعدش که برگشتم خونه شاید یک ساعت بیشتر، به خانوم فلانی از دوستای خواهرم مشاوره می دادم که اینجا زندگی چطوریه و درس چطوریه و الخ. این بابا خبر نداره که ما برای یک مهر ساده چه زجری می کشیم اینجا، داره تو دل خودش خیر و شر می کنه که به مهاجرت فکر کنه یا نه. البته درکش می کنم که سخت باشه براش از گوشه امن خودش بخواد خارج بشه. شرایط بد بود بدتر هم شده است لاجرم.
بعدش با داوود که کانادا زیست میکنه یک عااااالمه حرف زدم. داوود پرچونه است و الا من خیلی حرف ندارم. البته خیلی منم منم کردم ولی اونم خیلی حرف می زنه. با داوود تو خوابگاه تو ایران همسایه بودیم و به قول معروف کون لخت همو دیده ایم. کون که نه، ولی منظورم اینه که با هم به یک طریق گاده شده ایم. خداراشکر زندگی اش را تونسته تو کانادا سرپا کنه.
یادم نیست که تخم چه کوفتی را تو گلدون کاشتم که الان می بینم داره سبز می کنه. فلفل بود آیا؟ از کجا آوردم؟ یادم نمیاد اصلا. سالهاست که من تو گلدون می خوام یک چیزی عمل بیارم و نمی تونم. یکبار آفت یکبار سرما یکبار بی آبی و سفر...
این اراجیفی که تزریق کرد به دندونم، زیر لثه ام باد کرده است. کمتر نشده اصلا!