پارسال این موقع ها، خیلی حس و حال خوبی بود! چند سال بود مطالعه کرده بودم، بعد یک عالمه یادداشت درهم برهم داشتم، بعد این موقع ها بود فکر کنم که نشستم به نوشتن. یعنی نوشته هامو مرتب کردم و نظم دادم و بارها نظمشون را تغییر دادم و نهایت شد یک مکتوبی که الان رو میزمه از قضا. شد همونی که رفتم ازش دفاع کردم، کم مونده بود تجدیدم کنند :))

اینقدر حال داد، که الان باز هم بعد از اون دارم همون کار را می کنم. بعد الان یکمی هم عجله دارم که زودتر یک چیزهایی گیر بیارم که بتونم و بخوام بنویسم. بعد خیلی آش شوربایی هست خداوکیلی. یعنی شما بگیر از ترانزیستور و دیود تا ریاضیات تا لحیم کاری تا همه چیزی توش دارم!! صبح داشت قضیه تالس را می خوندم. شنیدید اسمش را؟ مثلثات دبیرستان شاید بهتون یاد داده باشند. راستی می گم شماها که موقع درس خوندن نصف موارد و مطالب را یاد نگرفتید، بعدش هم که دیگه رفتید دنبال کار یا زندگی و همون یکم که بلد شده بودید را هم از یاد بردید، الان چه حسی با خودتون دارید؟ احساس بی سواد بودن و عقب افتادگی نمی کنید؟

البته که نمی کنید! هیچ عقب افتاده ای، احساس عقب افتادگی و بی سوادی نمی کنه و الا که یک تکونی به خودش می داد و یک چیزی یاد می گرفت!!

به همین صراحت،

به همین ضخامت!

اگه دردتون نگرفت از این حرف باید اضافه کنم که گشاد هم شده اید در ضمن! دروازه در اصل!