یک حسی بهم می گه که ریحانه همسایه ام شده است!
صرفا یک حس!
دو تا صندوق مفصل که مال ما خانه به دوشها هست، و البته من ندارم، شامل چیزهای آشپزخونه ای، گذاشته تو تراس. پسته هم داشت :))
ریحانه را درست چند روز بعد از اینکه از ایران اومده بود تو جشن نوروز دیدم. فکر کردم عقب مونده ذهنی است اینقدر که داغون بود. هم به لحاظ لباس هم رفتار هم تیپ، خیلی خیلی جای ترحم داشت. الان بعد از یکسال اما، با وجودی که هنوز از ملاحت های زنانه به کلی تهی است، منتهی رو اومده است! درست لباس می پوشه و سر و شکل خودش را هم مرتب کرده است. این همونه که صبح ها تو اتوبوس که سوار میشد از کنار من رد می شد می رفت صندلی های بعدی می نشست!! حالا خلاصه اینم از بخت بلند ما، یحتمل بیخ پوز همدیگه ای یک مدت.
یک چندماه دیگه البته من باید اینجا را خالی کنم، متاسفانه. خیلی هم گرون می شه و یحتمل بد ولی چاره ای نیست. فقط سه سال خوابگاه می دن. تا ببینیم خدا چی می خواد. شاید خونه مفتی شد تا چند ماه دیگه، یکی خریدم! کی می دونه؟!