بالاخره اومد و تمیز کرد و منم با اجازتون خواب خیلی خوب و باحالی رفتم. سلامت باشی، تو ساعت اداری باشه، بعد بتونی بری تو تختت و بخوابی! ته لذّته!

باری. موقعی که میاد تمیز کنه باید بریم بیرون از اتاق که هم تو دست و پا نباشیم هم یک موقع بهش تجاوز نکنیم. دیگه مداد کاغذمو برداشتم رفتم نشستم تو راهرو تا تمیز کرد و کلید انداخت به اتاق همسایه و بعدش اومد گفت که تمام شده کارش. تا داشتم می رفتم اتاق خودم یک نگاهی کردم تو اتاق همسایه!

تقریبا خالی. یعنی انگار هنوز کسی وسایلش را باز نکرده باشه هیچی رو میزی که دیده می شد نبود. دو جفت دمپایی رو زمین بود، بی نهایت شبیه دمپایی های دهات ما. اقلا یکی اش داد می زد از اونجا اومده و کنارش، یک جاکفشی بود مملو از کفش!

تک به تک این المانها که می گم، بابتش خدا را شاکر هستم که لازم نیست تحملشون کنم ها!!

خل هم خودتونید!

من هر از گاهی این خواهرمو هم اذیت می کنم سر اینکه شیوه زندگی اش سمت و سوی این خارجی ها را گرفته است، به این لحاظ که بیشترین اهمیت را کارشون داره جوری که کم کم دیگه غذای ایرانی نمی پزند، چون زمان می بره! عوضش اگه هشت صبح شروع به کار کرده تا ده شب همچنان داره کارهای شغلی اش را انجام می ده. مثلا فکر کن شبها جواب ایمیلهاشو آماده می کنه که ییهو فردا هشت صبح همه رابا هم جواب بده! این نیست که هشت صبح بشینه باز کنه بخونه همون موقع یا همون روز جواب بده،نصفشون مشق شبش هست!! فاجعه ترینش بحث تعطیلی آشپزخونه است و اینکه ته همّتش شده یک مشت سبزیجات خرد کنه به هم ور کنه بگه سالاد خوردم!! من این سری که رفتم بارها و بارها شد که نون و ماست خوردیم! درسته که نونوایی و نو تازه ایرانی پیدا کرده بودیم و سبزی خوردن هم باحال بود اما، این نشد! این راهش نیست!! غذاهایی هم که پخت به غایت بد بودند جوری که یکبارش بهش گفتم و دلخور هم شد! دیگه بعد از دو سه روز خودم مدیریت آشپزخونه را دست گرفتم و اقلا همون نون ماست سبزی که یکم مزه می داد را تامین کردم. فکر کن تو دو هفته حدود یازده تا کیک پختم نه تا پیتزا، یا برعکس. همین حدود. البته مهمونی هی دادیم ولی می خوام بگم این سبک زندگی که از دلخوشی های معمول غافل بشی، سبک درستی نیست!

خداشاهده.