حس آدمی را دارم که هزاااااااااار راه نرفته داره،

و نشسته!

و غروب است،

و روز رو به سر آمدن و تمام شدن البته...

دیشب، فیلیپو دو تا خط کش با خودش آورده بود کلاس. یکی اش ژاپنی بود یکی آلمانی. از اینها که دو سه قسمت اند و یکی کشویی لای بقیه حرکت می کنه و عملا قدیم جای ماشین حساب بوده. آورده بود که بده به خانوم زبان که بذاره تو موزه مدرسه. تو موزه یکی داشتند اندازه تخته زیرپایی گچ کش ها بود. گذاشته بودند کنار دیوار. مال این اما جیبی بود با جلدی از چرم، و قوطی ای از پلاستیک محکم...

فیلیپو 62 سالش هست. خط کش ها مال باباش بوده است. فیلیپو هم، لابد به آخرهای کار رسیده که کم کم داره وسایلی را که یک عمر به دندون گرفته از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگه، اینور اونور خرج می کنه...

خانوم بزرگ، (بزرگ به لحاظ جثه می گم چون ماشاالله بزرگ است و نباید با خانوم چی که استادمه اشتباه بشه)،

باری، خانوم بزرگ همونجا زنگ زد به اون خانومه که مسوول موزه بود و هماهنگ کردند که مثل امروز نه و نیم صبح فیلیپو ببره خط کشها را بده به یارو...

دیشب هم رفتیم کتابخونه. یک کتابخونه قدیمی داشتند که وقتی دست به یک کتابش می زدی، حس می کردی چرک و میکرب قرررررررررررنها به دستت نشسته!! کتابهایی که بعضا با نخ دورش را بسته بودند که نپاشه! قدیم قدیم شاید تا 500 سال قبل هم کتاب داشته. از 500 سال. اگه اشتباه نفهمیده باشم البته. خیلی بودیم، حس اعتمادی بود که نه کسی را گشتند نه نگرانی ای داشتند. همه رفتند نگاه کردند دست زدند عکس گرفتند بعد هم اومدند و خانومه بازم در را سه قفله کرد!! قفل برای چی بود من نفهمیدم وقتی اینهمه بی کنترل همه دسترسی داشتند به همه چیز؟!

یک پیانوی بزرگ هم وسط سالن بود که دور اون ایستادیم و هرکسی شعری از کشور خودش برده بود خوند. خودشون هم شعرهایی آورده بودند. من که فهم نکردم اما خب، لابد شعر بود و قشنگ.

چه کنیم با عمری که می گذرد و حاصلی نمی شه ازش برداشت کرد؟!! کل روزم به بطالت گذشت. بطالت که نه، تلاش کردم، چیزی عایدم نشد اما تا الان...