لحظه مرگ
امتحانم راسیزده شدم، اگه اشتباه نکرده باشم.
یک چیزی هم انگار متفاوت بوده ام با بقیه کلاس. گفت من نفهمیدم. حالا پس فردابرگه ها را میاره گویا.
موضوع کلاس، مهاجرهای پرتغالی بود به سایر کشورها. اولش کشور پاریس را دیدیم. خب معمولی بود. چیزی جلب توجه نمی کرد. اما بعدش رفتیم کشور ونزوئلا.
این توالی به وضوح نشون می داد چقدر ونزوئلا با اینکه سبز و قشنگ است، اما زشت و عقب مونده است. از رنگ بندی ساختمانها و خیابونها بگیر تا تمام مردمی که عین دوربین ندیده ها از ریز تا درشت یا از دیدن دوربین وحشت می کردند و می گریختند یا ول کن نبودند و می شدند جزئی از فیلم. همراه با مجری و گزارشگر حرکت می کردند، از بچه تا بزرگ...
قدیمی بودند فیلمها، شاید مال ده سال قبل. هنوز چاوز زنده بود. با یک پیرمردی مصاحبه می کرد و یارو که تو بازنشستگی هنوز کف خیابون ولو بود به خرید و فروش چیزهای ساده، از خریّت های خودش با افتخار حرف می زد که فلان جا جمع می شدیم و از صبح تا شب فریاد می زدیم یا مرگ یا چاوز!! گفتم خاک بر سرت که هنوزم خری!
یکربع است که سایت از دسترس خارج شده و من نشسته ام ببینم کی برمیگرده. چرا از دسترس خارج شد اصلا! خب طبق معمول می گفت وقت خالی نداریم!! چه خبره؟ چه باید کرد؟
امشب الهه با یک کیسه پر از پرتقال و لیمو اومد و به هر نفر چهارتا دونه داد. سه روز رفته بود یک باغی که می گفت درختها از کثرت میوه خم شده بودند و کسی نبود بچینه. این یک خورچین چیده بود، تقریبا چهل تا دونه. آورد بینمون تقسیم کرد. میوه های ارگانیک. پرتقالهاش عالی بود جاتون خالی.
وسط کلاس دلم غذای رستوران می خواست. بعد کلاس به سرعت فیلیپو را جا گذاشتم و رفتم سمت پاساژی که تو مسیر هست. فیلیپو گویا از استخر میومد کلاس. با زنش رفته بودند استخر. موهاش خیس بود هنوز. زنش را جلو مدرسه دیدم که سوا شدند از هم. فیلیپو از شدت گشنگی دهنش بوی سگ مرده می داد ولی چیزی هم نخرید بخوره. همونجوری سه ساعت نشست سر کلاس. بعد کلاس یک لحظه که می خواست اضافه تر بایسته و ببینه خانوم بزرگ چی می گه، من خداحافظی کردم و گریختم!! حوصله بوی لاش دهنش را نداشتم دیگه...
یک مجموعه رستوران تو فروشگاه بود. رفتم بالا، مک دونالد باز بود که من دوست ندارم، با دوتا برند دیگه. اونها هم یکی اش فقط علف می فروخت، یکی دیگه تو مایه پاستا. خلاصه که به مراد دل نرسیدم یک امشب هم که ذائقه ام تنوع می خواست. رفتم چیپس و نون و سیب زمینی و بادمجون و گوجه خریدم و اومدم خونه. حالا اگه تا فردا وا نذاشت ناهار می رم سلف. یک ماهی کباب به نظرم بهم حال بده.
ولی
اگه تا فردا مردم، و با اینکه پولشو داشتم و دلمم می خواست، یک پرس غذای رستورانی نخوردم چی؟!!
می دونید، خیلی فکر می کنم به لحظه مرگ. به لحظه مرگ آدمهایی که یک گهی هم تو زندگیشون خوردند. مثلا پریشب شنیدم که یارو بازجوی زن سعید امامی تو یک تصادفی کشته شده است. فکر کن آدمی با اون حجم از جنایت اون لحظه آخر که جریان زندگی براش کند می شه و می تونه به همه چیزش فکر کنه درحالی که قادر به تغییر چیزی نیست، حسش نسبت به رفتارش، به زندگی اش، به اعمالش چیه. همینطور به بابای یکی رفقا که سردار قاتلی بود برای خودش و به درک واصل شد در غربت، خیلی فکر می کنم! اینکه اینها شده اقلا لحظه آخر با خودشون فکر کنند که خب که چی؟ ما اینجا تو سرزمین سایر مردمان داریم می کشیمشون که چی؟ به امر که؟ این آمر چقدر ارزش داشت؟ چقدر بر حق بود؟ چقدر ما را گول زد و ازمون سواری گرفت؟ دقیقا کاش می دونستم چی تو ذهن اینها یم گذره و خودشونو چطور ارزیابی می کنند اون آخر کار...