زیست سگی!
دیروز یک بابایی را تو اینستا دیدم که در خصوص لزوم کنترل استرسها کلیپ پر کرده بود.
خودش، یک عااااالمه همه جاش جوش و تاول زده بود، کامنتها را که می خوندی از ریزش مو تا نمی دونم تبخال و انواع خودایمنی ها و زخم معده و پرش پلک و ... را لیست کرده بودند همه. تا ته لیست را نخوندم حتی...
شب، از ساعت یک که رفتم تو تختخواب تا خود ساعت چهار، از استرس و دلشوره و درهم برهمی اوضاع، خوابم نبرد. صبح، حس می کردم همون سمت صورتم که بخاطر دندونم سر شده بود و باد کرده بود، بازم بی حس شده و حتی کج شده است. نصفه شب تاریک پاشدم رفتم سر اینه ببینم پوزم کج شده یا نه. سکته مغزی کرده ام یا هنوز نه...
همه اینها برای چه؟
برای هیچ!
کاملا هیچ!
مطلقا هیچ!
ولی چرا نمی تونم این هیچ را به خودم تلقین کنم، قبولش کنم، باورش کنم؟
معلومم نیست...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 14:41 توسط مسیح
|