کوله ها، عموما یک جیب توری هم کنارشون داره، ملت اغلب بطری آب میذارن توش.

من عادت ندارم. یکی دو بار فقط بطری حمل کردم. خیلی وقتها کاغذهای یادداشتم را می ذارم توش و مدتی که تو ایستگاه اتوبوس معطلم یک نگاهی به انچه نوشته ام می کنم. خیلی وقتها جمله های زبان پرتغالی است، گاهی یادداشتهای یک کلیپ یوتیوب. جالبه خیلی وقتها آنچه نوشته ام برام جدید است انگار نه انگار که من خودم نوشته ام اونو.

امروز که از خوابگاه بیرون زدم، شاید نیم ساعت تو ایستگاه بودم. همه خطوط رد شدند تا بالاخره مال ما اومد و در این فاصله، یک کاغذی که یک سمتش یادداشت کرده بودم، به کارم خورد!

رو سمتی که قبلا پرینت شده بود چیزی را خوندم که یک چراغ را برام روشن کرد!! کاغذهای خودمه و آنچه پرینت شده مرتبط است به آنچه می خونم و دنبالش می گردم لذا، شانسی نبود ولی خیلی عالی بود که تو یک وقت مرده که می تونست به هیچ درد نخوره، یک مساله برام حل شد! جا افتاد! اونقدر قشنگ که با ترس و لرز دارم کنترل می کنم که آیا درست فهمیده ام یا نه!! به نظر میاد درسته.

و درست عین همه موارد دیگه، وقتی یک چراغ روشن می شه، یک تونل تاریک درازتر جلو پات می بینی!! یک قدم رفتی جلو، اما، تازه خودتو یک جایی پیدا می کنی به مراتب از قبل مجهول تر! ولی خوبه اقلا کلیدواژه های نویی داری که بدونی حالا باید دنبال چی بگردی. این خوبه.