گاهی فکر می کنم وقتی یک زن بخواد کاری را بکنه،
خدا هم جلودارش نیست!
کتابخونه دانشگاه چند طبقه است و وسطش یک نورگیر بزرگ داره که شما می تونی از بالا، طبقات پایین تر را هم ببینی. درسته که اغلب دانشجوها وقتی میان و می شینند و یکم می گذره موبایلشونو در میارن و می رن تو موبایل، شاید هم درس می خونند باهاش ولی بعید است خیلی چون همزمان لپ تابشونم باز است جلوشون منتهی، یک گاهی هم می شه که می بینی یک دختری، در حالی که ناخنهاشو رنگ سیاه زده، موهاشو گوجه ای کرده که تو دست و پاش نباشه، چنان در بحر مکاشفه و درس و بحث خودشه که اعتراف می کنم منو ترس بر می داره!
ترس و تحسین، یک حس تو ام، چون دقیقا می دونم این اون موقعی است که یک مادّه، تمام حواس خودش که هیچ، بلکه انرژی های محیط را هم دنبال هم کرده که یک کاری را بکنه، یک چیزی را بفهمه، یک مساله ای را حل کنه،
و یقین دارم که می کنه و می تونه و شاید ترس من از اینه که تو اون لحظه که اون داره اونقدر مطمئن پیش می ره، من دارم نگاه می کنم و ایستاده ام! شاید دارم جامعه شناسی می کنم یا خاطرات نهفته ای را شخم می زنم ولی می دونم که این فیلمنامه ای که جلومه را تو زمینه های دیگه و تو آدمهای دیگه ای دیده ام و می دونم که می کنند و می شه و شده است...
همیشه یادتون باشه به این، دختری که حتی تو سرمای زمستون یک بافتنی فقط کرده تنش که سوتین مشکی اش را از لای خونه های بافتنی می شه دید، حتی هوا را به تخمش حساب می کنه! زیرمیزشو اگه ببینی می بینی شاید تنبون هم پاش نداره! دقیقا اصلا نمی دونی این چیه! شده ملت از ربات ها می ترسند با وجودی که خودشون اونها را ساخته اند، منتهی می دونند سرعت و دقتی که تو این ماشین نهفته چقدره! می دونند از خود سازنده پیشی گرفته! اینه که ترس برشون می داره. یک چیزی شبیه به اون حس را می تونی در مواجهه با موجودی ببینی که شاید دو ساعت دیگه از شل مغز ترین حرکات ممکنش خنده ات می گیره وقتی بی محابا می خنده یا چمیدونم می شینه یک عالمه غذا را روهم روهم می خوره و تو نمی دونی این کجای این جثه می ره! سلف که می رفتم دیده بودم. تن ماهی که برای من خودش یک غذای کامل است به لحاظ حجم، تزیین غذای اینها بود گاهی! بعد همین جانور می بینی یک ته استکان قهوه را با یک کف دست نون، که حالا اسمهای مختلف بهش داده اند، فقط همونو می خوره و بازم عین بلدزر کار می کنه! در بین همه این نشانه ها لاک سیاه و موهایی که بسته می شه عقب، رد خور نداره! حتما اینها مقدمه اون تمرکز و اون ایجاد وحشت است...
یادم رفت چی می خواستم بگم. مربوط به شراره بود. باشه بعد.