امروز اول ماه می بود و تعطیل بود اینجا. نمی دونم روز کارگر، روز آزادی، روز استقلال، یک چیزی بهرحال از این مناسبت های مهم تقویمی.

دیروز امتحان زبان دادیم. خیییییلی بد بود. یک بخش گرامر داشت که من کلاسها را نرفته بودم و کلا نمی دونستم چی به چیه. حین امتحان چندبار رفتم که مثل بقیه موبایلمو در بیارم و کمک بگیرم، بعد گفتم من که می افتم بذار با شرافت بیفتم!! بقیه قشنگ موبایل رو میزشون بود استفاده می کردند و من کورمال کورمال سعی می کردم بفهمم چی به چیه و جواب بدم. بارم سوالات را که دیدم به نظرم رسید قطعا زیر نصف می شه نمره ام.

الان تو گروه دیدم خانوم بزرگ یادداشت گذاشته بود که همه خوب شدن! فردا قرار است بریم که جوابها را ببینیم و نمره ها را. دو سه هفته دیگه هم مدرکش را می دن. جلسه سختی است. نه بخاطر نمره بخاطر اینکه من نمی تونم بفهمم چی می گه بهم و چی باید جواب بدم. ضعیف ترین شاگرد این کلاس بودم. البته خوشحالم که تا آخرش تونستم برم. اجبار همیشه لازم بوده برای من. خودم باشم همینقدرش را هم نمی خونم. الان اقلا می دونم که تو سطح این کلاس من باید خودم بشنوم و خودم بفهمم. حالا تا کی همت کنم انجامش بدم...

یکم ساز زدم. خیلی کار خوبی کردم ساز ایرانی با خودم آوردم. می تونم با قطعه ها و آهنگ ها ارتباط برقرار کنم. به گیتار هیچ حسی نداشتم. باید گیتارمو بفروشم. لزومی نداره نگهش دارم وقتی استفاده ای ازش ندارم...

دیگه چی؟ رفتم فروشگاه نون و هندونه و هویج و ویفر خریدم. برای ناهار فردا هم می خوام تن ماهی و سیب زمینی پیاز آماده کنم.

همین.

هوا ناجوانمردانه سرد است و بارون عین خر می باره اغلب. کیسه آب جوش و لباسهای گرم را باز از تو چمدونم در کردم و پوشیدم!! همینقدر زشت!