عین این آدمهای خجالتی هر سری صندلی گذاشتم رفتم بالا چمدونمو آوردم پایین یک تکه لباس آستین دار بعد کیسه آب جوش و بعد کاپشن بادگیر زمستونه را آوردم بیرون. امروز دیگه با همون خجالت بی معنی بازم صندلی گذاشتم رفتم بالا تمام پیژامه و لباس زمستونه تو خونه ام را آوردم! هیتر پشت سرم روشن است کیسه آب جوش زیر پامه جوراب پامه بازم ساق پام یخ بسته است!! بیرون هوا گرمتر است تا تو اتاق! معلوم نیست چرا پیری اینقدر زود داره به ما نمود می کنه!
دیشب سوپ درست کردم. مرغش موند. الان برم کم کم ماهیتابه را بذارم بالا و تا آخر شب یک پلومرغ باحال درست کنم که هیچی مثل غذای خوب به آدم نمی چسبه.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 21:47 توسط مسیح
|