شنیده ام که، بین این همه اخبار بد، یک خبر خوشی دوووووووووووور سرتون داره می گرده الان ها!

ایشالله خبرهای خیلی خوب بشنویم ازتون!

نمی تونم پیدا کنم کجا بود اما حکایت این بود:

در زمان حجاج ابن یوسف پیرمردی می ره به دربار و سراغ حجاج را می گیره،

نگهبان بهش می گه حجاج مرد.

پیرمرد، می ره و بعد از یک مدتی باز برمی گرده و باز سراغ حجاج را می گیره،

نگهبان، باز بهش می گه که حجاج مرد.

این ماجرا تکرار می شه تا آخرش نگهبان عصبانی می شه می گه مردک، مگه بهت نمی گم حجاج مرد؟! نمی فهمی؟

می گه می فهمم،

این خبر اینقدر لذت بخش است، که مکرر دلم می خواد بشنوم!