با وجود اینکه اعلام کردم که حلقه طلایی که دست می کنم اشاره به عقد و ازدواج نداره و چون دوست دارم دستم می کنم اما، هر بار که حسب اتفاق یا از روی بدجنسی جوری می گیرمش که خواهرم ببینه، بطور مشخص روشو برمی گردونه!
:))
ما، عمری ازمون گذشته ها! یعنی اصولا دیگه نباید به ازدواج کردن هم واکنش ویژه ای نشون بدیم. اما این حرکتش جالب بود. وقتی مطمئن شدم واکنشش همیشه همینه، ازش پرسیدم چرا بدت میاد از حلقه ام!
طفلک رفت در باره پهن و یا باریک بودن حلقه ها یکم صبحت کرد. منم اذیتش نکردم. ولی فکر می کنم آنچه پشت این حس است، گریز از تغییر است! حتی از فکر اینکه شرایط عوض بشه و شاید رابطه ها به همون کیفیتی که الانه هست، دیگه نباشه، به هم بخوره، پیچیده بشه یا چه بسا کمرنگ یا قطع بشه، واهمه داره.
برداشت من اینه.
حلقه ای که تو ایران از انگشتم فرو می افتاد اما، الان اندازه شده.
از بس می خورم! یک بشقاب مسی گذاشتم رو میزم پر از مغزجات و خشکبار! غذا هم که هزار ماشاالله!! تو توپ بریزی وا می شه!
اینهمه به همه گفتم طلا بخرند برام کسی اصلا تحویلم نگرفت! بماند که طلا فروشها هم قهر کردند ز بیخ.