چهارم ژانویه
امروز از صبح رفتم مدرسه. حالا شبش چنان صدای بارون میومد که اگه این مدت تو خونه خل نشده بودم، حتما بیرون نمی رفتم منتهی، صبح لباس مفصل پوشیدم و کفش بارونی هم پا کردم و، زدم به راه.
طبق معمول، تمام اتوبوسهای دیگه اومدند و رفتند و مال ما نبود. گویا یک دقیقه مثلا دیر رسیده باشی و رفته باشه. دیگه منتظر شدم تا اومد. تو راه تصمیم گرفتم اول برم موهامو کوتاه کنم. یکربع به ده می شد پشت مغازه یارو باشم. حالا نم نم بارون هم بود ولی موهام رو اعصابم بود!
رفتم ته خط، یک عالمه پیاده رفتم تا ایستگاه، بازم تا می رفتم همه اتوبوسهایی که هم مسیر من بودند از جلو چشمم رژه رفتند و رفتند و وقتی رسیدم به ایستگاه، بازم یک سیکل وقفه منتظر شدم تا یکی اومد. دیگه سوار شدم و رفتم و بازم پیاده کلی گز کردم و رسیدم، می بینم بیخ تا بیخ بسته است! کرکره هاشو هم کشیده از پشت، هیچ اطلاعیه ای چیزی هم نیست...
خب، چاره نبود دیگه باید پیاده می رفتم دانشگاه. بارون می زد و باد میومد و چترمم به درد نمی خورد دیگه. از قدیم مشکل داشت. کمرش شکسته بود و با وزش باد وارونه می شد منتهی بازم چتر بود. یک مدت یکی از تو اتاق برش داشته بود و بعد خیلی شیک و مرتب برش گردوند و گذاشت جاش. منم دیگه بازش نکردم گذاشتم تو کوله ام. نگو روزی که برده بوده باد میومده و قشنگ دوتا میله هاش شکسته بوده، دیگه خب بزرگواری کرده و لاشه را برگردونده دیگه. بهرحال با هر مصیبتی بود باهاش رسیدم مدرسه. شوفاژ ها روشن بود و دانشگاه مملو از ماشین! ولی درها فقط با کارت باز می شد. بخاطر کرونا تعطیل عمومی است یک هفته.
دیگه نشستم دنبال کارم. وحشت می کنم از حجم کار. از اینکه در ابتدایی ترین مراحل یک گرایشی هستم و باید به فوریت در حد دکترا، تز بدم تو اون زمینه! وحشت می کنم بعد قاطی می کنم و هول می شم...
یکم لای مقاله ها تاب خوردم یک مفاهیمی برام زنده شد که هرچه فکر کردم چطوری بود، یادم نیومد! حالا شبی باید یادداشتهامو نگاه کنم بازم. هیچوقت با یکبار خوندن ملکه نشد برام. خنگ بودم!
یک عالمه وقت با خانوم چی ایمیل بازی می کردیم. سه صفحه به پرتغالی ایمیل داده برای همه که فلان فرم را پر کنید که سال گذشته چکار کرده اید. منظورش تولیدات علمی بوده. مقاله و کتاب نوشتن تاااااا برگزاری سمینار و الخ. بد نیست وضعیتم منتهی خیلی نامردند اینها. واقعا نکاشته را درو می کنند! یکی از ایمیلهای خانوم چی هم این بود که هرررررررررر کمکی می خوای بگو. براش نوشتم آدرس دندون پزشکی ای که قبلا حرفشو زده بودیم بفرست. هنوز که هنوزه جوابی نداده است! بعید بود ازش. اگه برام یک وقت ست کنه می شه گفت در این مورد به اندازه منصور مصری حواسش به منم بوده است وگرنه، دقیقا دیگه مسجل می شه که اینجا هم رابطه اش با من با رابطه اش با اون یکی دانشجو اش فرق داره. منصور که مریض بود (کونش گشاد شده بود) هر روز بهش پیام می داد اگه می خوای برات غذا درست کنم بیارم!
مهم نیست بهرحال. شوخی می کنم. انتظاری ندارم ولی دندونم نگرانم می کنه. یکیشون در حال خراب شدنه...
بس است شرح و بسط، کار دارم.
راستی ولادت خانوم رویا جون است امشب. دیر گفت نرسیدم برای شب ولادتش بلیط بخرم براش ولی برای سری آتی قرعه کشی که یحتمل جمعه باشه، حتما می خرم هرچند، هیچ امیدی ندارم اعدادی که خودش انتخاب کرده در بیان! ده بیست سی چهل را برگزید انگار قایم باشک است!