از دغدغه های ذهنی ام یکی هم اینکه که من بهرحال یک زمانی باید به انگلیسی ارائه کنم کارم را،

و خب سواد یا اعتماد به نفس کافی در این مورد ندارم.

اون استاد احمق اولم می گفت یکسال برو زبان کار کن، حرفش درست بود در عین حال که زر می زد. 

الان تا داشتم شام درست می کردم به سخنرانی آیت الله دو دکدوره گوش می دادم که گویا دیروز پریروز خیلی متن غررررررررایی را با جیغ و فریاد ارائه کرده منتهی از بس جملات مبهم و بی فعل و فاعل توش بوده ملت به موقع نمی فهمیده اند که تکبیر بگن، دیگه با تکان عمّامه به بوقچی ها خط می داده که اینجا مثلا نعره بزنند اونها. یادم افتاد به خودم. این رفیقمون می گفت بادی نگاهتو از بقیه برداری بدوزی به خودت عیوب خودت را ببینی، گمونم همینو هم می گه. من خودمم همچین فاجعه ای خواهم بود، اگه الان که کلاس ششم هستم فکرش نباشم و سرم گرم بشه به چرب و شیرین آخور. ییهو چشم باز می کنم که تا یک دکدوره شدن فقط یک جلسه یک هفته یک ماه فاصله دارم و زبان نمی دونم! اون موقع هم دیگه هیچ کاری نمی شه کرد.

می شه؟

آنغوزمان.

یک سمت ابتذال اون یارو است که فلفل تو شورت رفیقش می ریخت، یا یکی دیگه از اون خر تر روغن ریخت رو سرامیک، بعد رفت تو آشپزخونه شروع کرد شیون کردن. پسره بدبخت بدو بدو اومد ببینه این مادینه چشه، سر خورد چنان رفت تو کابینت که من اگه بودم یک دست و یک پای طرف را دست کم می شکستم، می فرستادم خونه باباش، تا حالا بعد ببینیم باید چکار کنیم بقیه زندگی را!

والله. 

خلاصه یک سمت ابتذال اونجوری است یک سر ابتذال این بی سوادهای آنغوزمانی اند. وسطش خرعلی با یک خری دیگه بحث می کنند که قرآن کلام خداست یا بشر. اصلا کاش می شد ترکوند تمام این امواج الکترومغناطیس را!