عاشقی، چیز خوبیه،

گرونه فقط!

یک قدری گرون، که چشم باز می کنی، خط زندگیتو تغییر داده!

می شده عین خر رشد کنی و

عین گاو عروسی!

بری عین سگ توله کنی و

مرد خونه باشی.

یکمی هم که ایّام گذشت، یا یواشکی یکیو صیغه کنی یا با همکارت و زیردستت و منشی ات و زن همسایه بریزی رو هم...،

هم متعهد و موجه باشی و بابا،

هم جوجوی فلانه کسک...

منتهی،

عاشق که بشی این پروسه به گا می ره!

به گای سگ!

اصلا ممکنه نتونی کسیو پیدا کنی که بخوای لونه کنی!

یک مدتی کون هیچ کسی هم نمی ذاری،

حسّت نمی کشه،

بعدش ممکنه از دم همه را هم بکنی،

اما اون نمی شه!!

اتفاقا اگه نکرده باشی اش که دیگه هیچ، هیچوقت اون نمی شه!!

چرکی واقعیت را چه به تلالو اوهام و عشق؟!

می دونید،

شهریار می گه.

می گه،

دوای درد درمان سوز این دیوانه دست توست،

بغل نه،

بوسه نه،

حتی کمی از بوت هم کافیست!

یک گاهی،

اینو می خواستم بگم،

یک گاهی،

مابه ازای همه آنچه که ازت دود می شه و نابودی ات،

اینه که یکم یک چیزهایی را می فهمی!

مثلا می فهمی سوز شعر شهریار کون سوزیده را!

لمسش می کنی!

خب که چی؟

می شد عین گاو اینو هم بخونی و رد بشی، اونو بشنوی و رد بشی، اونو بخوری و رد بشی،

واقعا که چه؟

اینکه یادت بیاد زیر کدوم کنده درخت تو کجای جنگل کونت گذاشته اند، افتخاری است؟؟!!

هرچند، یک عمر نگهبان کونت بودن هم، از این بدتر است!

اصلا معلوم نیست چه خرتو خری است...

کونتان سیخی چند؟!