اوکراینی
خب، نصفه شب شد تقریبا، برگشتم خونه.
هنوز هوا روشن است. من امروز مقاله ام را تمام کردم، که باز فرستادم خانوم چی چک کنه.
بعدش زدم به راه، رفتم فروشگاه اوکراینی ها. پنیر خوشمزه ای خریدم ازش سری قبل، اینبار هم داشت و یک قالب بزرگتر خریدم. بعدش یک چایی که مدتها دنبالش بودم را تو قفسه دیدم و پنج قوطی ازش خریدم!! هر قوطی ده و نیم یورو. دویست گرم. می خوام اگه بشه بفرستم برای مامانم. این سری که رفتم یک اشتباه تو آمار کرده بودم و ناچار شدم چایی که برای مامانم برده بودم را بدم به خاله اش. باور نمی کنید ما خونه خاله مامانمون می ریم. یاد مادربزرگمون می اندازه ما را. از خوش قلب های روزگار است و هنوز به سبک و سیاق زندگی قدیم، همونقدر ساده و باصفا زندگی می کنند. براشون چایی بردم. به دو روز نکشیده یک عالمه محصولات سفارشی گوسفندی آورده بود برام! یادم نیست چی، روغن حیوانی اش را فقط یادمه. این خاله به شدت هم اصرار داره که من زن بگیرم. یادمه یکی از خواستگاری هایی که رفته بودیم اون سالها تو آبادی به گوشش رسیده بود، بعدها می گفت من تعجب کردم که شما را چه به اینها! خانواده خوبی بودند ولی، یک فرمی بودند بندگان خدا. شاید یک نسل عقب بودند، فضای زیستشون فرق می کرد. زن دایی ام گمونم معرفی کرده بود. رفتیم دیگه... قسمت نشد...
باری. با کوله ای پر، سر راه رفتم نون و سیب زمینی و پفک و کره هم خریدم! ناچار شدم نون را گرفتم دستم! یک عالمه راه...
تو مسیر یک آقایی را دیدم که صبح ها گاهی با هم سوار اتوبوس می شیم. من، فکر می کنم انگار طرف خل است اما، نمادهای مرد کاملی را داره به نظرم. می دونید، از اون آدمهایی است که شلواری که پاش کرده مد روز وپاره است منتهی، اینو کارخونه براش پاره نکرده، واقعا پای خودش بوده و طبیعی، پاره شده است. این، یعنی هویّت و هنر واقعی داشتن! کار بلد بودن. بعد اینقدر به کار اهمیت دادن که لباس تن را هم فداش کردن. و اونقدر سر کار موندن که فرصت نکنی بری لباس نو بخری برای خودت. منتهی، یک المان مهم تر داره این مرد، کفشهاش!
به نظر من، مرد، کفش چرم پا می کنه. بعد این کفش اونقدر سالها با یک مرد می مونه که انگار جزئی از هم می شن. گوشه هایی از چرم، با وجود همه استحکامش، ساب می ره، پاره می شه، منتهی، هنوز و انگار همیشه، جزئی از طرف است! کفش، خسته است! به وضوح پیداست که کار کرده است، منتهی به همون وضوح پیداست که می شه بهش اتکا کرد!! می شه با اطمینان، با همون شکستگی و پیری و پارگی، ده سال دیگه خاطر جمع بود که انجام وظیفه خواهد کرد...
این بابا که می گم یک خصیصه دیگه هم داره، روزنامه! صبح علی الطلوع که هنوز پرتغالی جماعت شورتشو پاش نکرده، این یک لول روزنامه زیر بغلش سوار اتوبوس می شه. حریص هم نیست که از اول تا ته روزنامه رابخونه انگار کلا روزنامه را می خونه که یکی دو تا ستون کوتاهشو فقط نگاه کنه، بعد هم لوله می کنه باز می ذاره زیر بغلش!!
از بین این همه، اون فرم لباس را، بخصوص کفش را، من خیلی دوست دارم. تو ایران که بودم برای خرید کفش وقت گذاشتم. کفش چرم های خیلی قشنگی اونجا خریده بودم، همه جاهای قبلی را سر زدم، همون برند را تو جاهای دیگه پیدا کردم، منتهی، انگار ذوق و سلیقه دیگه نباشه به کفاش جماعت، حال نکردم... چیزی نخریدم. اما به شدّت دلم یک کفش میخواد، یک کفش چرم...