آخ آخ من به عمرم صحنه ای رقّت انگیز تر از تجمع معلمان بازنشسته ندیده ام!

یک عده آدم با شخصیت که یک عمر با ترس زندگی کرده اند،

به بخور نمیر عادت کرده اند،

از ترسشون خیلی وقتها چیزهایی را تدریس کرده اند که باور داشته اند دروغ است حتی،

لباسی تن کرده اند که دوست نداشته اند،

کلا به خودشون ریییییییییییییده اند،

بعد حالا دیگه از بس فشار به فلانشون اومده درحالی که لباسهای نیمدار و خسته شون را شسته و اتو زده اند جمع می شن و حتی شعار دادنشون هم رنگ و بوی مهوّع التماس را می ده!

می گه،

فریاااااااااااد فریاد،

از اینهمه بی داد!

بگو آخه ریییییییییییییده!

سر فحش را بکش به اول تا آخرش!

شصت سال عمر بی حاصل از خدا گرفتی هنوز بلد نیستی بگیر کیر؟!

بلد نیستی بگی کوسّ ننه ات؟

نه بلدی خودتو خالی کنی نه بلدی متناسب با طرف مقابلت حرف بزنی.

شماها را باید تک به تک بگیرند ببرند هم بندی تتلو کنند بلکه یک رنگی و رو بودن را از اون ابله یاد بگیرید.

کی گفته شما لیاقت آموزش دادن داشته اید؟

الان بازجوی شما همون دانش آموز شماست!

زندان بانتون همونه!

قاضی شما همونه!

شماها ریدید اخوی ها!!

شما ها ریدید به خودتون و به جامعه و به تاریخ و به همه!!

چرا یک عمر که این بچه ها دست شما بودند بهشون شرافت را یاد ندادید؟!

چی می گم من.

کسی که از ترس و جبن حتی لباسشو جوری که بهش می گن تن می کنه، چه کرامتی داره که یاد یکی دیگه بده؟!!

خاک بر سرتون که شماها از نسل سیاه پنجاه و هفت حتی بدترید!

حیف بعضی آدمهای فهیم که بین شماها گم شده!