باز هم از اول صبح هی شیر آب حموم را باز کردم، هی بستم، تهش شد ساعت هشت و گرم نشد! منم نشستم سر جام!
الان بیست دقیقه به ظهر مونده است. پلو مرغ دارم نهار. دیشب کلی سیب زمینی سرخ کردم که حجم غذا کافی بشه برای ناهار امروز ،قسمت نشد.
چشمام نمی بینه تقریبا. پاشدم رفتم گوش پاک کن خریدم اومدم با شامپو پلک چشمامو شستم، بهتر شد به نظرم. دیگه گوشت استیکی گاو و نون و نمک و میوه و لیمو ترش هم خریدم. شام یک خورشت قیمه شاید بار بذارم. خیلی وقته نه قیمه درست کردم نه قرمه.
برم ناهارمو گرم کنم از گشنگی دارم می میرم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط مسیح
|