سه باعت کارگرها، پاشدم اومدم مدرسه.

خورشت قیمه داریم ناهار. بد نشد، جاتون خالی. الان دارم فکر می کنم که می شد توش زعفرون هم بریزم. خر شدم.

برم یک تغار چایی درست کنم و بیام بشینم. نوزدهم، هفته آینده، عصر، کارنامه هامونو قراره بدن. طبق معمول هم جشن دارند. عدل همون روز دانشگاه مهمونی شام گذاشته. پولشو باید بدیم البته ولی خب. حالا تا فردا وقت دارم تصمیم بگیرم کجا برم. نمی شه هم که نرم. از وقتی دیدم استادمون بخاطر انزوا و تنهایی از زیست آدمیزادی اش خارج شده است، اون مدلی ناهار می خوره، فکر کردم منم اگه مواظب نباشم می شم عین اون!

البته راهی هم به جایی ندارم. دیشب یکی رفقا صحبت می کرد، می گفت از وقتی رفتی ایران و برگشتی یک جوری شده ای. حالا اون محترمانه داشت می گفت که انگار سرت شلوغ شده، گرفتاری، وقت آزاد نداری. یکی دیگه همین حس را گرفته بود می گفت دنبال آدمهای جدیدی و سرت به یک آخوری دیگه است. الان که فکرشو می کنم می بینم یکی دیگه هم همینو می گفت به زبانی دیگه. کلا نشون می ده که یک چیزی تغییر کرده است، که البته همه هم ازش شاکی اند. شاید در راستای همین تغییرات، امروز صبح یکم نگاه گوشی دومم کردم و، بعد گذاشتمش رو میز و اومدم!! چرا من باید دو تا خط موبایل و دو تا گوشی دنبالم ببرم درحالی که دارم می رم کار کنم؟ چی داره تو گوشی ها برا من؟

عوضش دیکشنری جیبی ام را برداشتم. شاید سنگین تر از گوشی منتهی، کار درستی کردم!

امروز می خوام برم آرد و خمیر مایه و وردنه و تخته بخرم!! همه آیتمهاش مشخص است بجز تخته اش! یک چیز تمیز می خوام که روش خمیر پهن کنم. با مسخره بازی و بدون ابزار آدم لذت نمی بره به نظرم. خمیربازی هم میز سفتی می خواد که یقین داشته باشی تمیز است قشنگ یک چونه خمیر اندازه سینه یک دختر نو بلوغ برداری و، بمالی تا استرسهات ازت در بره!

واللللللله!

:))

مریض هم خودتونید.