ماندن،
عجیب رمز و رازی داره انگار عجیییییییییییییب!
آدمیزاد بعد از عمری که بپر بپر میکنه و عین سگ پا سوخته به هر سمتی می دوه، اگه بخت یارش باشه و جوون مرگ نشه، وقتی پخته شد و جا افتاد، برجا می مونه. هم قوای جسمانی اش دیگه بهش اجازه نمی ده اینور اونور بره هم اینکه دلش نمی خواد دیگه! بره کجا؟! هر آنچه بوده را در خودش پیدا می کنه. یا دیگه چیزی براش تلالو نداره و عملا از بازی خدای مکّاری بی حیایی که یک عمر اینور اونور می کشوندتش خارج می شه و به ریش خدا می خنده. برا همینم خدا غضبش می شه یا می کشتش یا به انواع بیماری و بلا شکنجه اش می ده. منتهی، موضوع اینه که بنده، بشر، انسان، تو اون برهه انتهایی زندگی اش دست خدا را خونده و بازی را برده. چیزی که خدا طاقت پذیرشش را نداره. فکر کنم از آلبرکامو باشه که نوشته بود شاید سالها پیش شیطان خدا را کشته و جهان به دست شیطان اداره می شه، توجیه دیگری برای اینهمه ظلم و جنایت نمی شه یافت. نقل به مضمون البته.
یادم اومد قبلا هم اینو مثال زده ام.نخود لوبیا وقتی هنوز خام است، تو آب جوش حوادث زندگی بالا پایین می پره و به در و دیوار می کوبه منتهی همین که پخت، با اینکه دمای آب عوض نشده، با اینکه حتی محیط کدر تر و کثیف تر هم شده اما، دیگه بالا پایین نمی پره. برجا می مونه و به ریش آب جوش می شاشه! نشون به اون نشون که آبش کثیف می شه.
چرا اینها یادم اومد باز؟؟؟
یادم رفت اما یادم میاد دوباره...
آهان
این بود. صبح یک نون پنیر کره برداشتم و لاش بادوم گذاشتم. حوصله ام نشد گردو بشکنم. الان که بازش کردم منو برد به خیلی سال قبل. بادوم خیس خورده لای نون پنیر... این معجزه موندن است! بادومی که ولو دو ساعت لای نون پنیر می مونه، عطر و طعمش عوض می شه! بهتر می شه!! باقی غذاها را ببینید شما، غذای شرقی که باید جا بیفته تا مزه اش ازش بیرون بشه!! ماندگاری، تداوم، نکوشیدن و نشستن و ریشخند کردن و صد البته بی کرانه دریافت کردن! شده تو فروشگاه ببینی صفی که توش هستی شلوغه بدویی بری ته یک صف دیگه بعد نگاه کنی ببینی از قضا جای اولت اگه ایستاده بودی زودتر نوبتت شده بود؟ یا تو عاشقی، شده عین سگ تاتوری خورده دنبال یک خری، چه نر چه ماده بدوی، نرسی بهش، بعد بشینی، تا اون برسه؟
البته خیلی وقتها هم نمی رسه! نمونه اش خود من!