حکایت ماچ آخر
اما حکایت ماچ آخر.
پیرو ظنّ گلبرگ جون به اینکه من برای همسایه کرونایی ام نقشه کشیده ام، باید بگم که این نه اولین بار است و نه اولین نفر که این ظنّ نیکو را به من دارد!
ماجرا بر می گرده به ایامی که شرکتی تو ایران کار می کردم. در عین حال که می شنیدم هر کدوم از شرکتهای داخلی یک عالمه روابط افلاطونی بین پیر تا جوونشون برقرار است، تو شرکت ما عین پادگان بود همه چیز. مدیرعامل گور به گور شده مون که چندماه قبل سقط کرد تصورش این بود که قلعه حسن صباح را اداره می کنه، از استخدام خانوم مهندس جوون پرهیز داشت. یک عده کر و کور هم که برای منشی گری و کارهای سطح پایین می گرفت عمدا زشت ترین ها را برمیگزید جوری که وقتی کاندیدی می ومد دم نگهبانی برای هر پستی، حضرات می دونستند نتیجه مصاحبه طرف چی هست! دقیقا از روی شکل و سر و وضع ولباسش و سلیقه مدیرعامل، بی اشتباه، نتیجه را تعیین می کردند و حتی جوری نبود که اونهمه راننده و نگهبان دله، شرط بندی کنند روی ماجرا! همه هم نظر بودند و درست. بهرحال.
نمی دونم اون گور به گور شده چرا اینجوری کرده بود، خب هر انسان دیگه ای باشه اصولا باید با خودش فکر کنه من اینهمه مهندس جوون میارم از هفت صبح تا هفت شب، اینها آینده دارند زندگی دارند خوبه چندتا کیس هم بیارم بلکه وصلتی کنند آینده ای داشته باشند. عین خر فقط نمی دونم به چه مصلحتی فکر می کرد و من از اون خرتر که اونهمه سال با علم به این ماجرا موندم تواون شرکت. بهرحال.
در کنار این خشکسال، بعدها متوجه شدم که همون اندک مادینه ای که اونجا گاهی مشغول می شد به کار، یک کلنی ای تشکیل داده بودند که به هر ماده تازه ای مشاوره می داد در خصوص نرهای جمع و گویا توصیه ای که در باره من بوده این بوده که به فلانی نزدیک نشو که می خواد سکس کنه باهات فقط!
اینو حالا می گم از کجا فهمیدم. شما تصور کنید تو اینهمه سال من سعی کردم به دو سه نفر نزدیک بشم، می شه هر پنج سال به یک نفر، بعد دیدم به شدّت مقاومت هست و خب منم که آدم جلی نبودم اصرار کنم، شایدم آدم شجاعی نبودم، شایدم عاشقشون نبودم، شایدم دلایلی دیگه که گلبرگ جون بهتر می تونه بشکافه لابد، وقتی نه می شنیدم یا طرف دوست نداشت منم ول میکردم.
این بود تا روز آخر که با مامانم خداحافظی کرده بودم و با اتوبوس از آبادی میومدم که شب برم فرودگاه. اونجا یکی به گوشی ام زنگ زد و بعد با وجودی که واقعا وقتی نبود، قرار گذاشت و تو خیابون اومد شاید یکربع نیم ساعت نشستیم کنار هم. تو ماشین، کنار خیابون! بهش گفتم چرا الان؟ گفت فلانی بهم اونجور توصیه کرده بود و منم ترسیدم.
گفتم خب پس الان؟ گفت الان دیدم اشتباه کرده ام و نباید گوش می دادم!
خب،
چه فایده دیگه؟ حالا من چکار کنم؟!
گفتم میای اون سمت؟ گفت من فلان جا که درس می خوندم اگه یک شب خوابگاه می موندم و مامانمو نمی دیدم دنیا رو سرم خراب بود، آدم مهاجرت نیستم.
دیدم خیلی هم خوب و نازنین، دیگه خداحافظی کردیم و اون روز تو اون ماشین کنار اون خیابون دو بار ما همو بوسیدیم! شد آخرین بوسه های این نر! که اگه این ملک است و این روزگار، بوسه دیگه ای هم در کار نیست، جناب گلبرگ خان، مدیرعامل محترم!
تو استیکرهایی که پائولو دیروز فرستاد یکی اش نوشته داشت، ترجمه اش کردم، می شد بغل! منتهی بحث اینه که تفاوت فرهنگی بسیار زیاد است و اصلا نباید اونو به حساب احساس گذاشت. اینجا تو محاوره ها و تو نوشته های دوستانه، لغت می بوسمت به وفور استفاده می شه جوری که بجای کلمه درسته اش مخفف به کار می برند حتی. bj مخفف beijo به معنی بوسه و می بوسمت و این مسائل است.
بهرصورت این محاوره چندین حسن داشت و چندین لغت یاد گرفتم که قشنگ بودند. احوالپرسی و آرزوی سلامتی و حتی اون اختلاف فرهنگی ای که نباید براش چیزی می خریدم شاید معذبش کردم و ...