جاهد ظریف اوغلو میگه،

با آنهمه اشتیاق و علاقه،

اگر قلبش جوانه نزد،

بدانید شما خاکش نبودید.

تامام!

----------------

عبارت دو پهلویی است. اگه به لحاظ باغبانی نگاهش کنیم شاید کمتر حرص بخوریم. همین دوسه روز قبل بود از قضا یکی از دوستان را که خدایی بسیار اشتیاق و علاقه هم داشت، سپردیم دست خدا. جوانه نمی زد مال ما! می دونید، مجاز و مجازی خسته ام کرده است. در عین حال که فکرمی کنم حوصله و توان و طاقت ارتباط حقیقی را هم ندارم اما، از مجازی هم خسته شده ام. چه فایده دارد بوسه های نوشتاری؟ قلب های استیکری؟ فحش هایی که تو می دی و اون طرف اون سمت خط حسب حال خودش خیلی وقتها کاملا برعکس برداشت می کنه؟ رها کنید! از اوهام باید بیرون رفت! مجاز، اگر چه به خیلی معانی از حقیقت خیلی حقیقی تر است، منتهی تهش رفع عطش کسی را نمی کنه. وقت تلف می کنه. فرصت می سوزونه و بخصوص وقتی مردمان کشور به کشور و قاره به قاره از هم دورند، اعصاب خراب می کنه! شما فکر کن مثلا سر صبح روز تعطیل که تو راست می کنی، زید مربوطه ات مقنعه به سر دو سه ساعت است که روز کاری اول یا دوم هفته را داره تجربه می کنه و عقربه های ساعت مچی اش مثلا ده یازده صبح را نشون میده! یعنی اصلا تجسم اینهمه اختلاف فاز، کلا همه حس و حال آدم رو می خوابونه! این چه کثافت کاری ای است؟!

من، بخصوص از وقتی ازایران برگشتم، به طرز عجیبی یبس شده ام! اصلا دلم هیچ رابطه مجازی ای را دیگه نمی خواد. فرق نمی کنه آدمش. همه محترمند. همه اسرار زندگی و بلکه جوانیشون پیش منه، و بسیاری از من پیش اونها منتهی، هر داستانی یک جایی به خوشی باید تمام بشه. یک جوری که یادآوری اش بعدها عذاب آور نباشه، و اگه بشه که هر از گاهی از حال خوش هم خبری گرفته بشه. منتهی متن زندگی، جای روابط مجازی نیست دیگه. حداقل برای من کشش نداره. نمی کشه!

اینم در راستای همون پیر شدن و موی سفید سینه و دماغ طبقه بندی بشه...

.

چقدر دلم یک ساعت مچی می خواد با بند چرم قهوه ای سوخته!

یک ساعت عقربه ای فلزی و کوچیک و گرد،

با اون بند...

کجا دنبالش برم بخرم؟! دلم کشیده!