خلوت با خویش
دیشب به نظرم رسید ارتفاع بالشم کم شده. گفتم بذار با بالش بخوابم
صبح، تمام استخونهام درد می کرد!
دیگه با اجازتون با همین حال مرییییییییییض (خخخخخ) در بالش را باز کردم و یک پلاستیک خرده ابر از توش در آوردم. منتهی نمی دونم کم برداشتم ازش یا زیاد! حالا بازم امشب باید بخوابم تا بفهمم!
خوبه ها. یک چیزهایی را هم آدم با خوابیدن می فهمه!
فکر کن اگه دوای این مرض سکس بود، چه خرتو خری می شد!!!
نه؟!
:))
علما را بگو :))))))
خب، حالا از شوخی گذشته من که حالم خوبه، منتهی بشینید خودتون و خدای خودتون خلوت کنید، فرض کنید من افتادم و مردم! به فرض مثال.
ببینید چی از زندگیتون کم می شه. رو راست باشید خداوکیلی.
بعد، اگه هیچی کم نمی شد، برید گمشید! برید دنبال کار و زندگیتون و دیگه هم اینجا وقتتونو هدر ندید.
اگه چیزی کم می شد، یکم به خودتون بیاید و آدم باشید! از خودتون بپرسید که شما کجای زندگی من هستید!
بعد اگه نیستید، که به خودتون احترام بذارید و راه خویش در پیش بگیرید و برید، لطفا!
اما اگه هستید، یک تکونی به دنبه مبارکتون بدید! این که نشد که !
شد؟
یک کاری بکنید.
اقلا بگید!
لال که نیستید، بگید!
بگید هی فلانی تو نباشی مثلا من راحت تر نفس می کشم! به فرض مثال. هرچی هر حسی.
تعریف کنید یکم ببینیم چند چندیم!