جشن
دیشب رفتم جشن،
تنها رفتم و تنها برگشتم و هیچ آشنایی هم ندیدم.
این خیلی بد است. اینکه اینقدر برهوت است دنیای من،
این خیلی بد است.
برای کسی که بار اول باشه این جشن را می بینه قطعا خیلی جذاب به چشم میاد اما نمی دونم چرا به نظر من هی سال به سال داره از شور و معنی اش خالی تر می شه. مثلا فلسفه این جشن این بود که ملت با شوخی کردن با همدیگه روشون باز بشه، اجتماعی تر بشن، از هم نترسند، مدارا را تمرین کنند، نهایتا با هم دوست بشن و جامعه بره به سمت ایجاد پیوندهای تازه تر و نهایتا زاد و ولد. از این رو می گم که نه فقط چکشهای لاستیکی که گل سیر را به نشان باروری و تولید مثل می شد تو دست مردم دید. شاخه های بلند یک و نیم متری که سرش گل داده و با این دستشونو می رسید که کسی که در دوردست هست را هم قلقلک بدن و نوازش کنند و باهاش قایم موشک بازی کنند و بلکه یخ بینشون آب بشه. سالهای قبل انگار که تو مرغداری رفته باشی فقط صدای جیک جیک این چکش ها میومد که مردم یا تو سر و مغز هم می زدند یا به خودشون می زدند که صدا تولید کنند. امسال اما، صدای غالب، صدای بوق بود! بوق استادیوم. و بخصوص این غربتی های کله سیاه به شدّت مشغول بودند به بوق زدن تو جمع. مهاجرها اغلب، مثل هندی ها که با همون عمامه های مسخره شون تو جمع بودند یا پاکستانی هایی که رنگ پوست و مدل اصلاح موهاشون داد می زنه ناهمخوان اند با جامعه، چنان با شدت و حدت تو این بوقها می دمیدند که واقعا از جشن خارج شده بود بحث، بیشتر شبه آزار بود. اغلب هر نرها. فقط نرها! یارو بوق را گذاشته دم گوش رفیقش و لاینقطع بوق می زنه! خب، وحشی...
فکر می کردم امسال برم رو پل. با کمال تعجب دیدم که پل را بسته اند! بعد یادم افتاد به کشته های کرمان در مراسم آن قاتل! فکر کردم وااقعا جایی که مسوولی باشه که دلش برا مردم بسوزه از قبل فکرشو می کنه! رو پل اگه نگم امکان خرابی اما خطر سقوط وجود داشت، قشنگ بسته بودند و چراغهاشو هم خاموش کرده بودند و کسی هم نمی رفت.
مغازه ها اما، فقط مغازه های هندی پاکستانی ها باز بود. اغلب آب می فروختند. و غرفه های سیار بسیار که فروش آب و شراب و ابجو و بعضا غذا و گاهی چسفیل را تو منو داشتند. خیلی ها هم بساط کرده بودند، چکش، یا هدبند هایی با چراغهای چشمک زن یا بالن می فروختند. هوا نسبتا آلوده بود! از بسه هرکی رسیده بود یک بالن داشت هوا می کرد! و بعد هم که آتیش بازی.
عکسها خوب نمی شد. خودتون سرچ کنید سان جوآ، یک عالمه عکس و فیلم براتون میاره به شدّت فریبنده و جذاب اما باور کنید امسال، چندان هم چنگی به دل من نزد. نمی دونم چرا. دوست داشتم خواهرها بودند می دیدند. ولی فکرشو که می کردم که چیو ببینند این که همچین مالی هم نبود، باز ول می کردم.
از سخت ترین جاها، خارج شدن از یک محوطه بود مملو از آدم. قدمها هر کدوم بیش از ده سانت نمی تونست باشه. یعنی در هر قدم اندازه کفش خودت جلو نمی رفتی!! مدتها تو این مسیر با این شرایط مجبور شدم راه بدم و تازه فهمیدم ورزشکار نبودن یک جاهایی خودشو بروز می ده نامرد! قشنگ به عضلاتم فشار میومد! ولی همینکه کشته نشدیم تو ازدحام آدمها، خوبه بازم...
پاشم برم یکم خرید کنم. امروز باز یک لگن خمیر کردم!! مزه داده! فکر کردم یکی دو تا نون ببرم واسه خواهرم! کیفم کوچیک است و چیزهایی که براش آورده ام بسیار! جا نمی شه بی شک...