والنسیا، عجیب نبود، شاید من از بس توی یک جا موندم اینجور شدم! تو خیابون که راه می رفتم به وفور به چشمم اومد ساعت فروشی داشتند! بعد به وفور کفش فروشی هم بود! بعد همه مغازه ها بی نهایت شیک و نورانی و درخشان و اجناس، خداوکیلی همه از دم قشنگ! گرون بودند، ولی قشنگ بودند. تو فروشگاه اگه یک عکس می گرفتی حس می کردی تو گلستانی از بس رنگ به رنگ بود و درخشان بود و تمیز!
لابد همه جا اینجور نیست منتهی یک محوطه خیلی خیلی بزرگی، هیچ خونه ای پارکینگ نداشت! اصلا ماشین به اون فرم تردد نداشت! نه که نتونه، تک و توک میومد و می رفت ولی شاخت در میومد که پس مردم این محله ها و کوچه ها چطور می رن میان؟!! دوچرخه های کرایه ای که به توریست ها می دن خیلی بود. روزانه 5 یورو کرایه می دادند. ولی خود مردم عادی پس چه می کردند؟
نمی دونم
فقط در دو جای مختلف بازار روزهای خیلی بزرگی بود که خودش بی نهایت تمیز و مرتب بودند از قصابی تا سبزی و میوه و ماهی و آجیل و ...، و یکی از این بازارها سه طبقه پارکینگ زیرش بود. اقلا تو ماکتش اینطوری بود. رو میزها که نگاه می کردی فقط آبجو نبود! برخلاف پورتو که فقط یا فنجون قهوه هست یا آبجو، بسته به اینکه زن پشت میز نشسته باشه یا مرد، اونجا خیلی وقتها یا اون بشقابهای متنوع غذا بود یا آب میوه! یخ در واقع! یخ پودر شده که بهش آب میوه اضافه کرده بودند یا آب لیمو و با نی باید می خوردی و باید صبر می کردی تا ذره ذره این یخ آب بشه و الا هیچ مزه نمی داد بهت! فکر کنم کسی اینجا از اون ترکیب بخوره قندیل ببنده!
دارم قرمه سبزی می پزم. اینبار دیگه حواسم بود سبزی اش را باید سرخ کنم و کردم و الان عطر خوش قرمه به هواست. بعد هم پلو می خوام بپزم. جاتون تهی، به مولی.