یک و نیم بامداد ماست.

امروز خونه بودم. فکر کنم سه نوبت خوابیدم. اولش دوازده و ربع دراز کشیدم رفت تا دو

بعدش فکر کنم هفت بود که باز خوابیدم، تا نمی دونم چه ساعتی

و الان، بازم خوابم میاد البته.

خواهرم می گه چرا؟ فکر می کنه مریضم.

گفتم حال داد!

طفلک همینجوری هی نگاه من می کنه. لابد ته ذهنش می گذره خب همینه که الان شش سال است یک دکتری نگرفته ای.

بهش می گم همین درسته! چیه بعضی ها می ذارند پشت خودشون استرس و شب نخواب که سه ساله د کتر بشن. که چی؟ حال داد خوابیدم!

چاره ای نداره. قبول می کنه.

الان که در جواب برگه پاییزی شعری ازخیام می نوشتم، فکرم رفففففففففت پیش فاطی!

شعر این بود:

خیام میگه:
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت!

فاطی، دختری بود از اهالی آبادی. یک مرتبه ای که اومده بود دیدنم یک هدیه برام آورد، یک کتاب بود، رباعیات خیام.

یادمه یکبار دیگه هم یک دیزی سنگی از مشهد برام آورد. اونو خواهرش طفلک به دوش کشیده بود اینهمه راه. خاطرم را خیلی می خواست که برام اونو هدیه داد. هرچقدر من از دیزی خوشم اومد اما از کتاب ،لذت نبردم. و اینکه الان ذهنم رفت اون سمت بخاطر این بود که حلاوتی را در این شعر خیام حس کردم! طبعا اون زمان فهمش را نداشتم. و این تنها نفهمی من نبود در اون برهه از زندگانی ام! یادمه بعد که کتاب را ازش گرفته ام بهش توصیه کرده ام پولشو برای کتاب حروم نکنه. اینو بعدها جزو گلایه هاش گفت. جز خاطرات بدی که براش به جا مونده بود ازم. من می دونم چرا اونو گفتم، من یک عمر از هزینه خوراکم زدم کتاب و کاغذ خریدم، اون زمان به این نتیجه رسیده بودم که اشتباه کرده ام و حرفی که زدم نه جهت خوار کردن کار ایشون بود که از قضا یکی از ارزشمندترین یافته های زندگی خودم را بهش داده بودم منتهی در زمانی بد، لابد به طریقی بد!

موضوع اینه که ما خیلی ها را فرسوده کردیم تا صیقل یافتیم!

خیلی ها...

که ارزشمند تر بودند از خود ما!

نمونه اش

...

و

...

و

...

من امشب بازم نشستم و دست کردم تو یک چیزی و باز گندش را در کردم!

چرا اینجوری می شه همه چیزها؟!

برم بخوابم بابا.

دیروز به خانوم چی یک چشمه از نارسایی ریاضیات را گفتم. نگم نارسایی، اینکه در کاربرد ریاضیات هم باید چشم را باز کرد و نمی شه و نباید صد در صد به عهده اش گذاشت.

امروز، الان، امشب، باز گند یک چیزی دیگه را در کردم.

علم، به سرعت داره بی آبرو می شه جلو چشمام!!

برم لالا...