رسید به حدود ده صبح.
جونم براتون بگه که، آقا تا سالمید و تا جون دارید، جون بکنید!! دیدید این رفقا که ییهو مریض می شن علیل می شن اتفاقی براشون میفته چطور کلا از گردونه زندگی بیرون میفتند؟ این برای ما هم رخ می ده ها!
من از دیشب برنج خیس کردم با هل و میخک و زردچوبه و نمک و روغن گذاشتم رو سر هیتر. صبح که بیدار شدم دکمه هیتر را چرخوندم که ناهار بشه برام!
بعدش، خمیری که شب قبل آماده کردم را زدم به تنور! شمیم بگم خدا چه کارت کنه از شدّت خیر و خوشی که بهت می ده که خلاصه اساسی ما را شاطر کردی!! ابتکار امروز این بود که قبل از گذاشتن نون توی فر، یا تنور، یکم آب روش پاشیدم!! اینجوری آب بخار شد و عملا نون نرمتری حاصل شد، به نظرم!! یعنی شد واقعا! فقط شاید خیلی گل ننداخت و نسوخت یک جاهایی که اونم شاید چون زود برداشتم که نسوزه اینجوری شد.
دیگه خلاصه صبحانه خوردم و تو بارون، انگار نه انگار که ماه جولای باشه، اومدم مدرسه. یکراست رفتم آزمایشگاه و یکمشت تست که نه خیلی خوب شدند انجام دادم و الانم برگشتم صبحانه که نون تازه با گردو و کره و پنیر بود خوردم والان یک چایی بدم پشتش و بعد بشینم ببینم چه غلطی باید بکنم با اطلاعاتی که جمع کردم. مقاله ام هم آماده ارسال است، فکر کنم!