دیشب بوق سگ بوده ... پیام داده که آقا فردا میری دانشگاه؟

مردد بودم برای اومدن. مریض بودم یکم. نوشتم ممکنه، کارت چیه؟

گفت حلوا درست کرده ایم، خواستم اگه هستی بیارم برات!!

این خداشاهده اولین بار است که یکی زنگ من می زنه می گه بیا اینو بخور!

اصلا یاد ندارم

حالا فکرش هم نکردم ها، شایدم کسی قبلش موقع خوردنی یاد من بوده باشه، یادم بیاد می گم.

حالا من اومده ام، اونم میاره، ولی من نمی دونم این زنش تمیز هست؟ کثیف هست؟ ورد و جادو نخونده باشه به حواهه!! اصلا حلوا چه موقع!! اینها که نمرده اند که!!

چه کنیم ای وی؟!

از بخت نامراد همون گوشی که دیشب مکالمه کردیم هم خونه است!! به زحححمت پیداش کردم پیام دادم که اوهوووووووووووی! کی بیام حلوات را بخورم!!

ماجرا اینه که از ایران که اومدم براش یکم دارو خریده بودم، با زعفرون براش بردم. یحتمل با زعفرون پیشکشی حلوا درست کرده می خواد خودمم بخورم. شما دوست عزیز هم بیاموز که تا نکاری، بر نمی داری فرزندم!! بککککار لعنتی! بککککککار!! دیده شده که کسی نکاشته، تهش هم بر نداشته!

بکککککار! فوقش کلاغ می خورتش!