بازم از پر کننده های بالشم کم کردم و، دوختمش!
عجب مرد هنرمندی خدایی! چرا زودتر این کارو نکردم؟؟
گلوم درد میکنه یکم، عارضه دیگری فعلا نیست جز فراخت!
هیچی درس نمیخونم...
عکسهای یک مجلس عروسی را دیدم، ازینها که خارجه مدتها با هم زندگی کرده اند، بعد عروسی را بععععد میگیرند.
داماد خیلی خوشحال بود. عروس شبیه مهمونها بود و ازون حرکات جلف و گریم و لباس سفید و... خبری نبود.
ممکنه منم مثل این بشم؟!
متعدد پیش اومده برام المانهایی از آینده زندگی ام را، پیش از وقوع، دیده ام! منتهی بعد که رخ داده فهمیده ام که این سکانس تکراری است، آشناست...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 3:13 توسط مسیح
|