اتاق جدید، آخرین اتاق است در انتهای راهرو، مجاور در خروج اضظراری. همسایه مجاور داشت فیلم می دید و نمی دونم چرا در اتاقشو کامل نبسته بود. نمی دونم کیه اصلا. شاید دکتر شعبانی باشه!
اتاق، مشرف به یکی از شیک ترین خیابانهای پورتو است. خیابانی به اسم کمپ شادمانی. رو به رو یک رستوران هست که فضای جلو را هم سقف چوبی زده و دیوارهایی از پلاستیک شفاف که باد و بارون مشتری را اذیت نکنه در عین حال حس نشستن در فضای باز را هم بده. از اینجا که منم، تک و توک مشتری هایی داره. آدمهایی که برای خوردن نمی رن رستوران! برای با هم بودن می رن! بخاطر همینم مدتها و ساعتها حرف می زنند. از اینکه غذاشون دیر آماده بشه حرص نمی خورند. تهش که غذا سرو می شه هم، یک بشقاب است تهش دو سه تا قلم خوردنی، تلو تلو می خورند! رو میز این دوسان که دو تا دختر جوان اند، دو تا لیوان هست، آبجو یحتمل! دود سیگارشون هر از چندی به هوا بلند می شه و منو یاد این می اندازه که سیگار کشیدن زن، از جذاب های روزگار است! دیدنش اقلا!