به نظر میاد که مطبخ سلف، درست زیر این اتاقی باشه که به دانیال دادن.

از صبح بوی گوشت آب پز میاد! شما بخونید تقریبا بوی گه!

چون گه هم همون غذاها هستند دیگه! یکم آنزیم بهشون اضافه شده و تو دمایی مونده اند که آنزیمها و باکتری ها ... می تونند فعالیت کنند در اون دما. این شرایط هر غذایی را به گه تبدیل می کنه! دیگه خود دانید.

از دیشب که این طویله را جابجا کردم دارم فکر می کنم که خودم به دست خودم کم کم هرچی که به کارم نمیاد را بریزم دور.

اینقدر زندگی من خلوت است که آیتمهایی که به ذهنم میاد، یکی جعبه تنوری است که شمیم برام فرستاد، که خب طفلک داره خوب کارشو می کنه و دیگه جعبه شاید نخواد! هرچند اگه اسباب کشی داشته باشم خب می خواد!!

می بینید، دلم نمیاد! این روز مبادا و عذاب مترتّب بر آن، نمی ذاره آدم بریزه دور.

یکی دیگه جزوه های کلاس زبان پرتغالی! خب من که نمی خونمشون دیگه الان سه سال است دنبال خودم نگه داشته ام یک عالمه کاغذ را!

دیگه؟ یک ایرفون که سفید بوده کثیف شده و پلاستیکش چسبناک شده تقریبا!

والله چیزی اضافه دیگه ندارم! سه تا هاون دارم ولی! زعفران کوب کوچک، چینی بزرگ دیلدویی و چوبی پرتغالی!

کاش گیتارمو بذارم برا فروش! حیفه منتهی، چه کنم!! وبال است خب!

امروز می خوام عصری برم بیرون فروشگاه چرم نزدیک، اگه داشته باشه برای پرفسور جولیا و برای جان ماریو دو تا هدیه بخرم. مرسوم نیست منتهی، دوست دارم. احتمال می دم برای جان ماریو بشه کیف پول چرم خوب خرید اما برای جولیا، مطمئن نیستم... خرید هدیه زنانه، واقعا ساده نیست.