رامش می خونه:

دندون دندونم کن

با دندون دون دونم کن

تو میخونه چشمات

بیا و مهمونم کن

موهامو وقتی پس می زنی

هی نفس نفس می زنی

می سوزونه لبت پوست تنم را

می لرزونه نگاهت بدنم را

...

من از لبات شراب می خوام

بوسه بی حساب می خوام

نگاه آتشین می خوام

خنده دلنشین می خوام

-----

یعنی خداوکیلی کسی از شما هست که اینو لمس نکرده باشه؟

دندون دندونم کن!

هست؟

می گن که شیخ فلانکی تو مسجد بود و وعظ می کرد. مسافری که تازه به اون شهر رفته بود از قضا خرش را گم کرده بود و دنبال خر می گشت که رسید به مسجد. دید مردم جمع اند، به شیخ گفت من خرم را گم کرده ام، از این جماعت می شه بپرسی ببینی کسی دیده یا نه؟

شیخ ،بر خلاف شیخ های امروزی، به درد بخور بوده. اهل کمک و حل مساله بوده. قبول می کنه و از رو منبر می پرسه که،

بین شماها کسی هست که عاشق نشده باشه؟

یکی اون ته دستشو بالا می کنه.

شیخ رو به مرد مسافر می کنه می گه خرت را یافتم!

حالا خلاصه، ایشالله که خر بینمون نباشه!