به پنج عصر رسیدیم،
آموزشی خوب بود،
اما انجام تست، فاجعه!
حالا خیلی هم مهم نبود و نیست تست. مهم آموزشش هست.
ژولیا یک ایده ای داد که ممکنه بتونه گره از پایان نامه ام باز کنه! قول می دم اگه بکنه ایده را ازش ندزدم و امانت دار باشم. فقط خدا کنه که کار کنه! چه اهمیت داره که کی ایده را مطرح کرده.
صبح قرار بود یک تست پیچیده ای را شروع کنیم. تا اومدی شروع کنیم و یکم پیش رفت ژولیا که رئیس اینجاست و عین هر خانوم دیگه ای دوست داره که شو آف کنه، منتهی نه بدن یا لباسشو بلکه مجموعه زیر دستش را، با یک دانشجویی از یو سی ال اومد. یک دختر بود، معمولی بود، فقط وقتی نگاه کفشش می کردی یاد کفشهایی می افتادی که مادر بزرگ من دم در طویله پاش می کرد و می رفت سر وقت گاوهاش! ورزشی بود کفش با تخت سفید و رویه زرشکی قشنگ اما اینقدر که چرک شده بود قشنگ انگار تو گه راه رفته بود باهاش دختره!! سفیدی که نه فقط به قهوه ای گهی م یخورد که خود گه ها را می شد بهش دید!! روش هم به شدّت کثیف بود. خدا بکشتش مهندس شیمی بود. خلاصه ما عین جوجه راه افتادیم و تا یازده صبح داشتیم از امکانات دانشگاه کمبریج بازدید می کردیم!! ظهر بدّو بدّو تتمه دستگاه را سر هم کردیم و یکربع به دو رفتیم ناهار. خوشمزه بود اما چندش! مرغ بود و خوب نپخته بود لامصب. اون پرده های بین گوشتها را هنوز می شد به وضوح دید!! دیگه خوردیم دیگه، وقتی برگشتیم دیدیم از همه سمت نمونه داره آب حباب دار خارج می شه! بعله بازم کار خراب شده بود...
دیگه یکم برای زکریای غنایی توضیح دادم چی به چیه و باز کردم هرچه بود را!! الانم به تنبیه چیزی که خراب شد نشسته ام که دستگاه خلا حبابهای هوا را از داخل خاک بیرون بکشه و بلکه فردا صبح بتونیم یک تستی را از نو شروع کنیم.
تا خدا چی بخواد.
دیروز بود فکر کنم که گفتم اگه یک دختر تو برنامه ها گنجانده بشه راندمان همزمان با فلان می ره بالا، امروز اثبات شد! این دختره با سه من گال امروز اومد، نشون به اون نشون که جوری چیدند که یک و نیم برن رستوران که گشنه نمونه یکموقع!! دو روز قبلش که من تنها بودم ساعت دو که رستوران تعطیل می شد می رفتیم! بعدم کنار من که نمی نشست یارو مدام می رفت میومد، امروز بلکه کنار دختره آروم گرفته بود! حالا نه که کاری کنه ها، امن است، به دوست دخترش وفادار است، منتهی آفرینش را که نمی شه کاری کرد که! نر، دوست داره با ماده زمان بگذرونه! اینم مرد است.