شش بیدار شدم. الان هفت و ربع است و دوش گرفته و صبحانه خورده چایی ام بغل دستمه، نیم ساعت دیگه گروهی می ریم دانشگاه.
برای خواهرم چایی خریده بودم، تمامشو خوردم!
امروز فردا باید رختشورخونه اینها را هم سر بزنم و اگه بشه یک دور لباس بشورم. زیرپیرهن کم میارم. شایدم برم نو بخرم بهرحال نیاز داشتم به زیرپیرهن و اینجا یککککم گرونتر، ولی لابد هست که بخرم.
اگه یک موقعیت پنج دقیقه ای بتونم ژولیا را گیربیارم و نظرشو راجع به دو تا سوال تو تحقیقاتم بپرسم یحتمل یا کمک بزرگی به حل ماجرا می شه یا یک پتانسیل برای کارهای بعد. فقط فهمیدم ادمها ذهنشون هیچوقت خالی نیست. خیلی وقتها وقتی سوال می پرسی و طرف چیزی دیگه را شروع می کنه به شرح دادن، دقیقا همینه که یارو داشته به اون فکر می کرده، داشته اونو تو ذهنش مرور می کرده یا برای گفتن آماده می کرده و شما یک لحظه سوزن می زنی به یک بادکنک و همونی که توشه بیرون می ریزه نه اونی که تو پرسیدی.
ژولیا شصت ساله است. از فرم افتاده، به قول خودش نشانه های آلزایمر برش هویداست، اما بی نهایت کاری! دیشب که من از دانشگاه میومدم هنوز چرخش اونجا بود و چراغ اتاقش روشن!! نه و نیم شب! بچه هاش دانشجو اند و شوهرش ایتالیاست و یک پیرزن تنها بی اینکه دنبال لباس خاص و زیورآلات و ... باشه...
دیروز یک لحظه در اتاق ما با یکی از کارمنداش صحبت کرد، خیلی ناراحت، گفت من یادم رفته تولد ... را بهش تبریک بگم!! واقعا می شد تاثر را تو گفتارش دید! با اینحال گفت هنوزم می شه براش یک کادو بخرم، یک کارت...
من شاخم در اومد که حالا هم که می خواد بخره یک کارت! اما چی می تونه معتبر تر از یک پیام و دست نوشته باشه از یک آدم بزرگ؟ شما فرض کن از انیشتین یک کارت پستال می داشتی، الان وضعیتت چه بود؟ بخصوص که بحث مالی نباشه و انسانی باشه.
بگذریم.
دیروز سر ناهار تو رستوران اون دو تا پرتغالی که تازه اومند و یکیشون ممتحن پروپوزال من بود و خانوم چی و زکریای غنایی هم بودند. خانوم چی تخم مرغ پخته بود با یک سالاد سوپری! به فجیع ترین وضعی پوست کند و خورد. خب چرا این کار را می کنند به نظرتون؟ تو که می دونی دو نفر تازه اومده اند و باید برن رستوران اقلا اون روز اول دیگه تخمتو نیار!! عین آدم تو هم شش هفت پوند بده یک پرس غذا!