ظهر با مصری نرفتم که قهوه بخوره. یکم بعدتر خانوم چی اعلام کرد که اونم می خواد بره سوپری خرید لذا، با هم رفتیم خرید از سینزبری. حدود هشت پوند خرید من شد. میوه و آب میوه و نون و تن ماهی و سس و ماست و آب. اونم نمی دونم چی ها خرید. شهر به شدّت شلوغ بود از آدمها. آدمهایی شادمان، بی عجله، زیبای بدون آرایش و گریم و تصنعی هایی که می شناسیم. همه چیز کاملا زنده و سالم و نرمال...
من می خوام برم بگردم الانه، بیست دقیقه است تو گروه نوشتم کسی جواب نداده که میاد یا نه. الان می رم و بعد تو شهر بهشون خواهم پیوست! دوست دارم تنهایی راه برم کف شهر، شاید خرید هم کردم...
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ ساعت 19:35 توسط مسیح
|