دیروز حوالی چهار بود که تست تمام شد. یک تکنسین گوزو، گفت کار داره و فرصت نمی کنه که نمونه را با جراثقال از کف زیرزمین بیاره بذاره بالا که بتونیم خالی و آماده اش کنیم. فکر کن به همین راحتی طرف گفت نمی تونم بیشتر بمونم. حتی یک استاد بزرگ هندی هست خیلی باحاله اون ازش خواست، گفت نمی شه. خب همه محترم شمردنش و پا شدند رفتند و به ما هم گفتند فردا بیاید!
به همین راحتی مصری داره می ره که یک روز کاری و لذا یکی از دو تا تست را از دست بده. من که حس می کنم نمی تونند برسند حالا ولی خودشون می خوان تلاش کنند، خب بکنند!
بارون بند اومد. به شدت ولی ابر است. خوب شد عقل کردم وسط تابستون کاپشن بارونی با خودم آوردم! خدا شاهده! فکر کنم بشه با دوچرخه بریم حالا ظهر تا ساعت دو من وقت دارم که برسم به ناهار سلف و بعدش اگه خدا بخواد کارهای خودمو دنبال کنم.
ده دقیقه دیگه قرار است حرکت کنیم. یک خیابون هست، ماشین رو نیست. پیاده رو داره و یک لاین اندازه لاین ماشین رو باریکتر که دو طرفه فقط دو چرخه توش تردد می کنه. تو این جاده فقط مغز هست که می ره و میاد هااااا! کلی از دانشجوها و اساتید دانشگاه کمبریج با دوچرخه میرن میان و از این جاده تردد می کنند و یک لحظه که بایستی می بینی هی وای من خدایی اینهمه مغز سوار دوچرخه چه می کنه تو این جاده. کنارش زمین های ورزشی هست و خونه های مسکونی و بینش زمینهای رها که صبح ها توشون کلاغ پرسه می زنه عصر ها خرگوش ها! کبوترها و پرنده های این دیار هم چاق و فربه اند، نشانی از سعادت مردمان که هم دارند که بخورند هم هست که بریزدند به پرنده ها هم شعورشون می رسه که با حیوانات باید همزیستی کرد...
ما رفتیم.