گاهی آدم یک ماشین دلش می خواد،

یک جاده خلوت و امن و سبز،

یک راه دراااااااااااااااااااااااااااااااز که هیچوقت به تهش نرسه،

یک آلبوم پر از حمیرا...

اون بخونه تو اشک بریزی و برونی و روحتو که عین بادکنکی بالای ماشین تکون تکون می خوره و دنبالت کشیده می شه از بالای آسفالت به موازات دو خط زرد میان جاده اونقدر راه ببری و بذاری باد خنک بخوره که مغغغغغغغغغغغغغغغغغغغز دلت خنک بشه و روانت بالانس بشه بالاخره...

به خودت بیای ببینی چقدر گشنته،

تف کنی به روزگار و بری یک غذای سالم و خونگی بخوری میانه راه و بعد ندونی که باید برگردی، یا باز هم بری مسیرتو...

خیلی از ماها مصداق آدمهایی هستیم که زن یا شوهر وجدانی و احساسیمون،

تو خونه ای دیگه،

تو خانواده ای دیگه،

داره با یک غریبه زیست می کنه...

هم از بی خایگی ما،

هم از بزدلی اون بابا،

هم از بی شرفی زید مربوطه...

چه حرامزاده هایی که از والدین شرعی و قانونی درست نمی شه...

کودکان حرام

نطفه های حرام

وارث گناه یک، یا هر دو والد بزهکار و پر احساس، اما در عین حال عقل محور و حسابگر و با مرام!