پریروز که میومدم، تو صف و بعد تو ردیفی که نشسته بودم، یک دختربچه اروپایی بود، تپل، سفید، مو بور، عینکی.

این با مادرش سفر می کرد. کپی مادرش بود فقط مادره را نمی شد گفت تپل، باید بگی چاق بهش.

تا منتظر بودیم کلی با هم بازی کردند. سوار هواپیما که بودیم کلی حرف زدند، دختره یک کتاب شبیه جدول کلمات متقاطع داشت که گویا یک سری کلمه را زیر جدول می خوند و تو جدول پیدا می کرد دورشون خط می کشید. مدل مداد دست گرفتنش جالب بود. آنچه حتی یک استثنا نداشت در مورد این بچه این بود که تاااام بیش از سه ساعتی که در شعاع دید من بود، این بچه همیشه لبخند می زد. یعنی سرشو از رو کتابش بر میداشت ببینه مامانش چی گفته، لبخند داشت، هرررررررررررر کاری که کرد، لبخند داشت...

ردیف جلوی اینها یک خانواده سیاه حجاب دار از این عبا گشاد ها نشسته بودند. اونها هم یک دختر بچه داشتند. لاغر اندام بود با موی دم اسبی سیاه، چشمهای درشت مشکی. این دختر بر خلاف اولی، حتی یکبار نخندید. تو سرش بخوره، تمااااااااااااام طول مسیر یا خواب بود، یا پای آخور ننه اش که البته بجز بیسکویت نارنگی هم براش آورده بودند. هربار این بچه کسی را نگاه می کرد من یاد خودم می افتادم چون بهت زده نگاه می کرد. فقط نگاه می کرد!! هیچ واکنشی تو صورتش نبود. هیچی نه براش ترسناک بود نه تازه بود نه تکراری بود اصلا هیچی نبود انگار بگی یک رباط ساخته باشند. کتاب و جدول و مداد و الخ که تو سرش بخوره نداشت. فقط نصف سفر را جمع شد روصندلی سرشو گذاشت رو پا خواهر محجبه اش خوابید لابد کلی هم گوزید به سمت ما، بعد هم که بیدار شد خوراکی خوراکی خوراکی...

خدا برای هیچکس نخواد که گوسفند بزاد!