خب به سلامتی این رفیقمون که براش اسباب کشی کردم برگشت.

حالا یکدور هم خودش اتاقشو عوض می کنه تا باباش در بیاد.

عجیب بود که با اینکه کلیدها دست من بودند حتی پیام نداد ببینه من اینجا هستم یا نه، رفته از آنجلا کلید گرفته است. منتهی تو مسیر، پائولا که نوچه آنجلا هست در را براش باز کرده در اتاق منو هم زد و من که رفتم همه همدیگه را دیدیم. کلیدها را بهش دادم. گفت بعد خدمتم می رسه!

چه خدمتی؟ مثلا برام سوغاتی آورده؟! من که چیزی نمی خوام. حتی انگلیس که رفتم مشهود بود که سیرم. چشم و دلم سیر بود، هیچ نه رستوران ایرانی خواستم که بریم، نه اجناس ایرانی بار زدم که بیارم. دوتا کشک کوچیک البته خریدم که باز هم دم مسیر تو کیفم شناسایی کردند و گفتند نمی شه ببرم داخل، جلو چشمم انداخت تو سطل. ولی کلا عطشی به چیزی نداشتم. به هیچی...

کاری دیگه ندارم انگار بکنم...

نه؟

قراره چه کنم باقی عمرمو؟!

چقدرش مونده...