برگ زیتون
کتابخانه دانشکده طبقه پایین این هفته بسته است.
بالا سرم و تو تراس دارند کنده کاری می کنند و قیروگونی، به ترتیب. فکر کردم دوش بگیرم برم کتابخونه شهر. یکم دور است ولی خب.
دوش گرفتم، لخت و عور وسط اتاق ایستاده بودم که ییهو دیدم دو تا کارگر درست بیرون اتاق من ایستاده اند! خدایی داخل را نگاه نمی کردند منتهی، فکر کنم اولین بار بود که اینجور شومبل آونگ پشت یک لا آستری آویزون جلوی شیشه ایستاده بودم و دو نفر هم اون طرف آستری بودند!
یادم افتاد تو باشگاه که یارو شورتشو هم کند و عرض رختکن را پیمود تا بره زیر دوش. طبیعیه لابد منم!
نه؟
خوب شد بهم نخندیدند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:53 توسط مسیح
|