امروز خونه کار می کنم. کارگرها هم گویا از تعطیلات تابستانی برگشته اند و مشغولند.

یک نفرشون جت آب را دست گرفته و شنهای درشتی که جمع کرده اند را می شوره. اون یکی، شنهای شسته شده را با بیل توی فرغون می ریزه و ده متر اونطرفتر، پخش می کنه روی ایزوگام. من، این سمت پنجره پشت لپ تابم نشسته ام، کتری برقی ام کنار دستمه، فنجون چایی ام پر است از برگه های نم کشیده چای شکسته و، همزمان که شاید اون کارگر به من حسادت می کنه، من تو فکرم می گذره که اون چقددددددر خوشبخته!

اینکه عصر که شد بتونی همه دغدغه های کاری ات را با کفش کار و لباس کار کثیفت بذاری تو محل کار و دست و روتو بشوری و بری خونه ات، خوشبختی ای هست که خیلی از ماها نداریم. زندگی من که از این جهت ریده مال است، یادمه دوست پزشکی داشتم که اوشون هم، ساعتها بعد از اینکه مریض از پیشش رفته بود، هنوز اینور اونور داشت تلفن می کرد که آیا طرف رفته بیمارستان بچه اش را بستری کنه یا نه! دلواپسی اینکه چرا فلان معاینه را روش انجام نداده! اینکه نکنه فلان جور بوده و این حواسش نبوده...

بگذریم. اینو براتون بگم.

دیروز با یک دوستی صحبت می کردم، رفته بود سفر. با خانواده. بعد می گفت که یکی از همراه های ما، پسر 26 ساله، تو فلانه شهر کلی گریه کرده. تحت بازجویی خانوادگی که قرارش می دن مشخص می شه که یادش افتاده بوده به زیدش و خاطرات خوشی که باهاش داشته تو اون شهر.

زیدی که الان زید یکی دیگه بوده، لابد.

حالا شما باشید چه راهکاری می دید؟!

بگید تا منم راهکاری که دادم را رو کنم!

نه بذارید بگم! من گفتم از همراهان محترم بخواهید همونجا کونش بذارند!

فلسفه تجویزم چیه؟

خیلی ساده! طرف خاطرات خوشی داشته که اونجور شده، پس باید برآیند خاطراتش خنثی باشه که دیگه گریه نکنه!! نظر به اینکه بیمار محترم نر بوده و یحتمل تو فاز قبلی داشته می کرده، الان باید برعکس روش انجام بشه تا تنظیم بشه! ضمن اینکه کی که یک تنه می رینه تو حس و حال یک جمع را، فقط باید کرد! تنبیهی ها، نه از رو عشق و علاقه!

گه سگ!

غلط می کنید عاشق می شید که بعد هی بخواهی نعش کش خاطراتتون باشید! هر گهی می خورید یکجا بخورید یک آبم روش، فراموش کنید! مگه الان یادتونه آخرین ماست خیاری که خوردید و خییییییییییلی به وجودتون نشست، کی بود و کجا؟ آخرین قیمه؟ آخرین دلمه؟ ...

والله اگه یادتون باشه!

من البته یک خورشت قیمه خوردم هنوز یادمه! رفته بودیم بازید یک کارخانه پتروشیمی که یکی از وزرای اوائل انقلاب به ارث باباش زمین و مجوز و ... گرفته بود و یک جایی حوالی سمیرم داشت کارخونه می ساخت. تو کارگاه، قیمه دادند ناهار. به قددددددری خوشمزه بود که من هربار می خوام بپزم یادم می افته، بعد هم نمی تونم اونجور از آب در کنم! کونم می سوزه!