اون درست میگه به نظرم ولی با اینکه از دور سخته فهمش، میشه جور دیگه ای راحتتر معنیش کرد...
ببین ،یه قسمت متعالی و منطقی وجود تو مثل همه ی آدمهای احساسی دیگه دنبال رشد و هیجان و تجربه و شناخت هست ،پس میره دنبال ایجاد رابطه، ولی تا نزدیک میشه ،متوجه میشه اون شخص(که یه انسان هست و قطعا جمع اضداده و فرشته نیست) ،پر از دست انداز و چاله های شخصیتی هست و در واقع اون تصویر قشنگ سرابی بیش نبوده ، از اونجا که توی زندگی همیشه تنها روی پای خودت ایستاده بودی (مخصوصا در کودکی اون محبت و توجه بی قید و شرطی که لایقش بودی رو از والدین دریافت نکردی)،احساس میکنی که شونه هات تحمل به دوش کشیدن بار یکی دیگه رو نداره و ازش دور میشی...
این ماجرایی که دچارشیم اسمش تروماست، تروما همون زخم درمان نشده و جا گذاشته ی عمیقی هست که داریم به دوش میکشیم ،و تا جوونیم تقریبا این وزنه ی سنگین همیشه آویزون از شونه هامون رو تحمل میکنیم، ولی هرچی جلوتر میریم خسته و خسته تر میشیم و حتی جسممون ممکنه به صورت بیماری فیزیکی اون رو نشون بده...
بعد داغون و خسته داریم ادامه میدیم،که یه وزنه جدید مثل یه رابطه، یه ازدواج، یه بچه و... به وزنه های روحیمون اضافه میشه که دیگه میبینیم شونه مون داره از جا درمیاد، میگیم ما تا قبل اون داشتیم از پس زندگیمون برمی اومدیم، پس اون وزنه ی جدید رو باید حذف کنیم تا بتونیم ادامه بدیم...
هرچیزی که باعث میشه یه احساس شدید و توجیه نشده رو تجربه کنیم، مثل یه خراش کوچیکی که باعث یه خونریزی شدید میشه، ناشی از تروما(همون آسیب قدیمی خودمون) هست.
مثلا یکی با یه حرف کوچیک ولی تحقیرآمیز منو خطاب کنه،من حق دارم ناراحت بشم و براش مرز بذارم و ازش دور بشم،ولی اگه بحث شدید باهاش بکنم و تا چندین ساعت یا حتی روز با یادآوریش روح و روانم بهم بریزه و نتونم تمرکز کنم یعنی من زخم دارم،زخم قدیمی که توش مرتب تحقیر میشدم و حالا با یادآوری کوچیکی،تمام اون حس بی ارزشی وجود منو نشونه رفته و منو دوباره زیر سوال برده،... آدمهای بدجنس و تحقیرکن همه جا زیادن ولی اینکه من به حرفشون اهمیت بدم و بتونن بیشتر از چند دقیقه آرامش منو ازم بگیرن ،یعنی من تنظیماتم آسیب دیده ست...

صبر کن هنوز حرف دارم باهات!حالا مثلا یکی مثل تو، وزنه های فیزیکی زیادی رو داره تحمل میکنه که شاید امثال من اصلا نتونن تحمل کنن، مثلا ریسکهای مالی و مهاجرت، تمام وضعیتهایی که الان توی کشور کاملا غریب داری تجربه میکنی و همزمان درس در مقطع بالا بخوونی،پس اصلا آدم ضعیفی نیستی ،ونکته ش اینجاست که این سختیها زخمهای تو رو زنده نمیکنه و از پسش برمیای، ولی به محض اینکه مسوولیت یه رابطه و نزدیکی(که از جنس وزنه ی روحیت هست) با همه ی فراز و فرودهاش ازت آویزون میکنن،به مرز فروپاشی میرسی و رهاش میکنی..
حتی اگر این حس سنگینی وزنه رو فقط توی رابطه با زنها فقط تجربه میکنی، ممکنه بخاطر نوع رابطه چند سال اول زندگیت با مادرت باشه،که توجه و مراقبت کافی از طرف مادرت نداشتی و یجورایی رها شده بودی و حس عدم اعتماد به زنها توی وجودت شکل گرفته، در واقع ناخوداگاهت میگه اگه قراره ازت بیمحبتی ببینم و منو رها کنی،همون بهتر که من بهت اعتماد نکنم و اصلا با تو صمیمی نشم که این اتفاق بد نیفته..

این مسئله ها خیلی بحث طولانیه و به قولی اینجا نمیشه همه ی ابعادش رو توضیح داد،
ولی چند تا نکته کوتاه میشه گفت:
اول اینکه شفای تروما از طریق آگاهی و خودشناسی و تمرین ترک این عادتهای مخرب هست، یه شبه اتفاق نمی افته ،ولی وقتی حتی با سرعت کم به سمت رشد و آگاهی در حرکتی،در واقع جریان داری و از سکون و گندیدن خلاص میشی، ودر واقع مثه یه رودخونه که سرعت جریان آبش فرقی نمیکنه،همیشه به مقصد جلوتر در حرکتی... دیگه برات فرق نمیکنه آدمهای روبرو چقدر خوب یا بدن،و اینکه مطمئن باش دو آدم آگاه هم نهایتا ۵۰ الی ۶۰ درصد به دل هم میشینن و تضمینی نیست که اونی هم که خوشت اومده ،با گذر زمان ثابت بمونه افکار و رفتارش(دنیای ماده کلا اساسش بر تغییره نه ثبات)،تو شخصا سریع تنظیماتت بدور از قضاوت و درافتادن با بقیه،روابطت رو خیلی ظریف تنظیم میکنه ،به یکی نزدیک و از یکی خیلی راحت دور میشی،برای یکی یک دقیقه و برای یکی چند ساعت وقت میذاری و همچنان از خودت هم مراقبت میکنی و خودتو دوست داری...
دوم اینکه بعد از این خودشناسی ،وقتی ارزش وجودی خودتو درک کردی و میبینی که بیشتر از قبل خودت و بیشتر از خیلی از آدمهای ناآگاه میدونی و میفهمی،به خودت افتخار میکنی که این راه طولانی وسخت ولی پر ارزش رو شروع کردی و جلو اومدی،
و با داشتن این حس افتخار و نوری که درون خودت حس میکنی،دیگه حتی پدر و مادرتو محکوم نمیکنی... اصلا همینی که هستی رو دوست داری و باهاش حال میکنی، و چون خودتو دوست داشتنی و با ارزش میدونی، بوجود آورنده ی خودت یعنی پدر و مادرت رو قضاوت نمیکنی و ازشون حس بدی نمیگیری... ضمن اینکه میدونی اونا با سواد و ناآگاهی زمان خودشون،به خیال خودشون داشتن ما رو درست بزرگ میکردن...

(قسمت چهارم یا آخر)
ضمنا اگر بخوای به بی عدالتی اینکه چرا بعضیها نسبتا پدر و مادر آگاهی دارن و با زخمهای کمتری نسبت به ما بزرگ میشن فکر کنی ،باید بدونی که رنج جز قطعی از دنیای مادی ماست برای تکامل...
اونها مطمئنا رنج یا از نوع بیماری،بلایای طبیعی،حوادث و... تجربه میکنن، یا بعدا توی جامعه و زندگی آیندشون با این مسائل روبرو میشن،
ولی وقتی بدونی همه چیز طبق مدار مشخصی برای تکامل طراحی شده، مطمئن میشی که تو اون آدم بدشانسه نبودی که داره تنهایی یه رنج عمیق رو بدوش میکشه، رنج تو از این نوع بوده و اگر بپذیریش و روش کار کنی به تعالی و تکامل میرسی...