امروز فقط من ملّا مکتب بودم با همکلاسی مون که برزیلی است و زشت و سیاه و متاهل، اسمش یادم نمیاد.
استادش سارا است. اینم بدتر از من پنج شش سال است که اینجاست. موضوع کارش شیمی است به نوعی. می گه تصمیم دارم تا سال دیگه تستهامو تکمیل کنم و برم بقیه اش را خونه، برزیل انجام بدم. متعجبم از این حرفش! یکم که حرف می زنیم مشخص می شه که استادش دید نداره که قراره به کجا برسند. هر از گاهی هدف را تغییر می ده و خدایی هم شلیک به هدف متحرک، اگه نشدنی نباشه، آسون نیست اصلا.
یکم تحریکش کردم که فشار بذار کار اضافه تری نکن و جمعش کن. البته ایشون دوسال دیگه هنوز پول داره. اوایلش بیشتر از جیبش خورده.
خسته شدم. نزدیک هفتاد هشتاد تا تست انجام دادم و به ا حتمال زیاد نظریه خانوم ژولیا از دانشگاه کمبریج، رد می شه! رد که نه، چیزی که از اولش آبدوغ خیاری باشه رد نمی شه به این سرعت...
راستی،
گفتم آبدوغ خیار!
چرا من اینهمه مدت، آبدوغ خیار نخوردم؟ نون خونگی که دارم، تیلیت کنم توش و بزنم بر بدن!!
پاشم برم که هم خسته شدم هم تا هوا روشن است یکم تو شهر راه برم. گرمه ولی، تابستونه دیگه. باید گرم باشه طبعا.
فردا می رم شنبه بازار. سبزی ندارم و دستم بسته است برای هرچه پختن! بخصوص سوپ و آش!
چقدر بد است که خونه، کششی نداره که بلند بشم برم! صبح که میام یک کوله خوردنی میارم، اینه که خوردنی های اتاقمم باعث نمی شه ذوق رفتن خونه داشته باشم. یک گاهی، یک چیزهایی تمام می شه ها، الان این خارج بودن هم اقلا تو این کشور، و اقلا برای این شغلی که الان دارم، به نظرم می رسه تمام شده است! باید یک کاری بکنم...