رسیدیم به هشت شب.
عصر در واقع
بجز اون کارهای مفید که گفتم، کار دیگه ای نکردم!! الان می خوام بکنم!
تازه نون پختنم تمام شده. زندگی است دیگر...
خواستم برم کیک بخرم، تیتاپی، گرم بود نامرد. هرچه فکر می کنم می بینم که انصاف هم نیست یکساعت برم و بیام برای چیزی که ممکن هم هست موجود نباشه دیگه الانه. نشستم بلکه یک کار مفیدتری بکنم، اگه خدااااا بخواد!
و بتونم!
ایده ای برای دنبال کردن ندارم. دلیل سردرگمی ام اینه در اصل. هیچ ایده ای برای تست کردن ندارم. هرچه بوده را تست کرده ام و راه نداده است.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 22:32 توسط مسیح
|