یک کاپوچینو از ماشین خریدم، 40 سنت.

خوشمزه بود...

سااااااالها قبل، یکبار که عصر، تو مسیرم به سمت خونه، رفته بودم پارک صفه، اونجا یک چایی خریدم.

تو ذهنمه که هزار تومن دادم، ولی الان که فکرشو می کنم به نظرم می رسه هزار تومن برای اون زمانی که تو ذهن من خیلی دور میاد، خیلی زیاد بوده و چای نباید اونقدر گرون می بوده منتهی، تو ذهنم هزار تومن هست.

یک چای ساده بود. لیوان کاغذی، لیپتون چای سیاه، یک نبات از این چوب دار ها...

نشستم زیر یکی از درختهای سوزنی برگ، نباتمو حل کردم و چایی ام را خوردم،

و اونقدددددر اون چایی به من مزه داد، که بعدش و قبلش اونهمه چیز گرونتر و خوشمزه تر خوردم، بقیه به چشمم نیامدند! همیشه با خودم فکر می کردم هزار تومنی بود که به خوشی و لذّت جاودان شد تو ذهن من...

الان که نگهبان اومد برای خودش ازماشین چیزی خرید، فکر کردم چه خوب، بذار منم عین آدمیزاد برم یک چیزی بخرم. رفتم، و جاتون خالی، بهم مزه داد. نه اندازه اون چای، اما خوب بود.

رو لوانش نوشته

بخور،

بنوش

لذت ببر!!

حالا یک مسلمان کثافت اگه بود چی توصیه می کرد به نظرتون؟!!

بخور

بیاشام

اسراف نکن!

به توچه حرومزاده!! دلم می خواد یکبار هم که شده اسراف کنم که خودم به این نتیجه برسم وقتی اسراف می کنم دیگه بهم مزه و طعمی که باید را نمی ده. می خوام تجربه کنم، می خوام زندگی کنم و خودم بفهمم. می خوام لمس کنم کشف کنم نه ه فقط عین گوسفند مسیر تعیین شده ای را بی اینکه درک کنم، برم و بیام تا تمام بشم.