از وحشتناک های زندگی، نداشتن خونه است!

ساعت سه و ربع در اتاقمو زد، که تمیز کنه. جمع کردم اومدم تو آشپزخونه. ساعت یک که می خواستم یک چیزی بخورم اما، فکر کردم الان وسطش میاد می رسه هم اجاقم پهن است هم سفره، حالمو می گیره. نون و ماست و خیار و گردو اماده کردم و خوردم. دو ساعت بعدش اومد.

مسخره است. حس زیستن تو اردوگاه را داری! بدون امنیت. نمی تونی دو دقیقه تنبونتو بکنی کون لختی برا خودت راه بری!! هر آینه کلید می اندازند میان داخل!

من نرفتم دانشگاه. آب حموم گرم نشد و منم تا ظهر هی چک کردم، نشد، نرفتم. ولی خوب بود امروز. یکم چیز خوندم، یک شرکت فرم کار پر کردم، الانم یک چینی حرومزاده رو لینکدین اومده، می خواد ازم کار مفتی بکشه! برم ببینم چی می گه.